سرد سبز

پس از اتمام دوران دبستان به دبیرستان خسروخاور رفت. در همین زمان تحت تاثیر پدرش که علاقمند به شعر و ادبیات بود. کم کم به شعر روی آورد. و دیری نپائید که خود نیز به سرودن پرداخت. خودش می گوید که ” در سیزده چهارده سالگی خیلی غزل می ساختم ولی هیچگاه آنها را به چاپ نرساندم. ”
در سال ۱۳۲۹ در حالی که ۱۶ سال بیشتر نداشت با نوۀ خالۀ مادرش پرویز شاپور که ۱۵ سال از او بزرگتر بود ازدواج کرد. این عشق و ازدواج ناگهانی بخاطر نیاز فروغ به محبت و مهربانی بود. چیزی که در خانۀ پدری نیافته بود. پس از پایان کلاس سوم دبیرستان به هنرستان بانوان می رود و به آموختن خیاطی و نقاشی می پردازد. از ادامه تحصیلاتش اطلاعاتی در دست نیست.
می گویند که او تحصیلات را قبل از گرفتن دیپلم رها می کند.
اولین مجموعۀ شعر او به نام ” اسیر ” در سال ۱۳۳۱ در سن ۱۷ سالگی منتشر می گردد. کم و بیش اشعاری از او در مجلات به چاپ می رسد.
با به چاپ رسیدن شعر ” گنه کردم گناهی پر ز لذت” در یکی از مجلات هیاهوی عظیمی بپا می شود و فروغ را بدکاره می خوانند و از آن پس مورد نا مهربانی های فراوان قرار می گیرد.
” گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرانه بستند ”
در سال ۱۳۳۲ با شوهرش به اهواز می رود. دیری نمی پاید که اختلافات زناشوئی باعث برگشت فروغ به تهران می شود.
حتی تولد کامیار پسرشان نیز نمی تواند پایه های این زندگی را محکم سازد. سرانجام فروغ در سال ۱۳۳۴ از شوهرش جدا می شود.
قانون فرزندش را از او می گیرد. حتی حق دیدنش را. فروغ ۱۶ سال تمام و تا آخر عمرش هرگز فرزندش را ندید.
” وقتی اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانۀ عشق مرا
با دستمال تیرۀ قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
چیزی نبود. هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم : باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم
مجموعۀ اشعار
ـ اسیر ۱۳۳۱
ـ دیوار ۱۳۳۶
ـ عصیان ۱۳۳٨
ـ تولدی دیگر۱۳۴۱
و مجموعۀ نا تمام (ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)
دهمین جشنوارۀ فیلم ( اوبرهاوزن ) آلمان جایزۀ بزرگ خود را برای فیلم های مستند به یاد فروغ نام گذاری کرد.
فروغ فرخزاد سرانجام در ۲۴ بهمن سال ۱۳۴۵ به هنگام رانندگی بر اثر تصادف جان سپرد و روز ۲۶ بهمن در گورستان ظهیرالدوله هنگامی که برف می بارید به خاک سپرده شد.

” شاید حقیقت آن دو دست جوان بود
آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد”

یادش همیشه گرامی باد

/ 9 نظر / 17 بازدید
توپولو

سلام اقا محمد اپم یه سربیاید [لبخند]

سین. کاف

من بجز جمله ی "پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است" جمله ی دیگر از فروغ به خاطر ندارم. اشعار ایشان شاید مخاطبان زیادی داشته باشد اما شخصا درکی از آنها ندارم.

محسن

سلام ممنون از حضورت به نظرم آخر هر شاهنامه ای خوش نیست این خوش دلی ماست که فکر میکنیم آخر همه شاهنامه هامون خوشه از فروغ که نوشتی بیشتر خواهان وبلاگت شدم خوشحال میشم که باز ببینمتون

محسن

سلام مجدد اگه اجازه بدی لینکت کنم فقط بگو با چه اسمی من هم مخلصم[چشمک]

شقایق

من عاشق شعرای فروغم ممنون [گل]

ققنوس

عاشق اشعارشم ممنونم كه زندگينامه اشو گذاشتي[گل]

پرنده مهاجر

سلااااااااام ممنون که بهم سر زدی دوست خوبم[لبخند] خیلی خوشحالم کردی به خصوص با شعر خاطره انگیزی که برام نوشتی ! [گل] خوشحال میشم بازم در چاردیواری ببینمت ... [گل][قلب]

گیتا

هاااااااااااااااااااااااااااااااای جالب بود......وب زیبایی دارین........مرسی از حضورتون.........بازم منتظرتون هستم.........