برف میبارد . . .

شادم از این دانه های سپید و بی آلایش که بی هیچ کبر و غروری بر سر ما می ریزند

بر سر ما که سالهاست طعم پاکی و سپیدی و عشق . . .

و عشق را از یاد برده ایم . . .

دیگر عشق به این و آن در نظرم هیچست و تنها عشق را می بینم ؛ عشق به عاشق؛ به عاشقی که سالهاست رنج می برد ، رنج می برد از ناپاکی ها و ناراستی ها ؛ اما هم چنان . . .

آری تنها اوست پاک مطلق و ارحم الراحمینی که از او عشق می تراود و گذشت از ناپاکان .

که اگر مهربان ترین ما نیز حتی از دوردست ترین فاصله ها به خودمان می نگریست ، سنگ نیز بر سرمان نمی ریخت چه رسد به دانه های زلال الماس

در مه قدم می زنم و با خود می اندیشم ، می اندیشم و تکرار می کنم : ای کاش . . . ای کاش . . .

ای کاش تمام زندگیم چون مه بود و همواره ناگزیر به دیدن جلوی پاهایم بودم تا سر نخورم ؛ نه اینکه خیره شوم به دوردستهای دور و حسرت بخورم و یا آینده ای را در ذهن شلوغم ترسیم کنم که  هیچ گاه نخواهد آمد . . .

 

به امید بخشش از سرچشمه بخشش

25/10/89-امام حسین-

 

/ 5 نظر / 25 بازدید
ghoghnoos

زیر بارون و برف یه حس عجیبیه....

دست کوچولو

نه .. كاش در هر نقطه با هر ديدي كه داري چه در مه و چه در آفتاب سوزان .. آينده را روشن ببيني .. و اتفاقات خوب بيافتد.[لبخند]

22بهمن ماه شد روز یوم الله با ساندیس و تی تاب شدید یار آیت الله شعار بود مرگ بر آمریکا رهبرشون آوردن با بلیزر آمریکا نه شرقی شد نه غربی جمهوری شد عربی سپاه اومد رو کار و رضایی شد رییسش حافظ انقلاب و حامی مستضعفینش گفتیم ساواک تموم شد آزادیمون شروع شد ما بی خیال اینکه بسیج و حفا شروع شد من ریش و پشم نداشتم نه مثل رحیم مشاعی،پارتی آقا نداشتم نه حق نفتی داشتم ،نه مرغ داری داشتم نه مثل فیروز آبادی هیکل چاقی داشتم سطح سوادم کم بود هم سطح جعفری بود مثل رحیم مقدم مدرک من دیپلم بود دست محمود که رو شد باند بازیها شروع شد موسوی و کروبی دشمن انقلاب شد خامنه ای ولی و رهبر انقلاب شد سهم من از این خاک یک قلم و دفتر شد ایرانبان محمدرضا حیدری من اومدم زیبا نوشتی

مصی

مثل من ناامید و ترسان از آینده. ولی خدا بزرگه..

ابوذر سیه پوش

دست های کوچکم توان آن ندارد تا همه ی برفی را که از آسمانت می بارد جمع کند,سرزمین خیالی ای می سازم وز ابرهای خیال تو تمنای بارش دارم, ببار در سرزمین تنهایی و آزادی من تا در خیالم لااقل خوشبخت باشم ,با ادمکهای برفی ای که با دستهای کوچکم مسازم و با ان سر می کنم بی کسی ام را میان آدمهای بی ااحساس و واقعیت من خیالی است از ابر تو ببار ممنون دوست عزیز دل نوشته ی زیبایی بود