رفتن

نوبت من شده بود

که معلم پرسید

صرف کن رفتن را ؟

و شروع کردم من :

رفتم ، رفتی ، رفت . . .

و سکوتی سرسخت

همه جا را پر کرد

سردی ِ احساسش

فاصله را رو کرد

آری رفت و رفت

و من اکنون تنها

مانده ام در اینجا

شادی ام غارت شد

من شکستم در خود

سهم من غربت شد

من دچارش بودم

بغض یک عادت شد

خاطرات سبزش

روی قلبم حک شد

رفت و در شکوه شب

با خدا تنها شد

و حضورش در من

آسمانی تر شد

اشک من جاری شد

صرف ِ فعل ِ رفتن

بین غم ها گم شد

و معلم آرام

روی دفترم نوشت:

تلخ ترین فعل جهان است رفتن


محمد موسوی /

/ 2 نظر / 5 بازدید
مرمربانو

خیلی قشنگ یود با اجازه منم این شعرو تو وبم مینویسم

رضا

حاجی مردیم از غم اینا چیه میذاری الاغ!!!! ولی خیلی قشنگ بود[زبان]