سالها بود به دنبال یک بسیجی واقعی می گشتم . . .

بزدلانی کز یم خون تر شدند

از بسیجی‌ها بسیجی‌تر شدند

آی، بی‌جان ‌ها! دلم را بشنوید

اندکی از حاصلم را بشنوید

تو چه می‌دانی تگرگ و برگ را

غرق خون خویش، رقص مرگ را

تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست

بین ابروها رد قناصه چیست

تو چه می‌دانی سقوط «‌پاوه» را

«باکری» را «باقری» را «کاوه» را

هیچ می‌دانی «مریوان» چیست؟ هان!

هیچ می‌دانی که «چمران» کیست؟ هان!

هیچ می‌دانی بسیجی سر جداست؟

هیچ می‌دانی «دوعیجی» در کجاست؟

این صدای بوستانی پرپر است

این زبان سرخ نسلی بی‌سر است

تو چه می‌دانی که جای ما کجاست

تو چه می‌دانی خدای ما کجاست

با همان‌هایم که در دین غش زدند

ریشه اسلام را آتش زدند

با همان‌ ها کز هوس آویختند

زهر در جام خمینی ریختند

پای خندق‌ ها اُحد را ساختند

خون‌ فروشی کرده خود را ساختند

باش تا یادی از آن دیرین کنیم

تلخِ آن ابریق را شیرین کنیم

//شاعر : جانباز محمد حسین جعفریان

/ 4 نظر / 13 بازدید
طوبی

مطالب این آقای جعفریان رو میخونی؟ واقعا قشنگند. خیلی جاها مینویسه. خاطرات سفرش به بغداد واقعا خوندنیه خوشحالم که هنوز هستی زنده ای؟ سالمی؟[نیشخند]

دست کوچولو

نمي دونم از چه فونتي استفاده مي كنيد ولي من ي ها رو جدا مي بينيم .. مثلاً ديدن رو دي دن مي بينم[متفکر][سوال]

آذر

سلام بر شما با سرچ كطلب زن مدرن به اينجا رسيدم. بسيار تحسينتان مي كنم براي نوشتن و مقايسه فروغ و ويتوريا . بسيار قلم دقيق و منطقي داريد. وبلاگ تان خوب است تبريك مي گويم. مويد باشيد اي مرد فرزانه