باد دلواپس آذرماه رابه یاد آر
کوچه های عریض آشتی کنان
 
همصدایی دف ها و دست ها را
 
گفتم : آن چشم ها را
 
از کدام آهوی رو به جاقو امانت گرفته یی ؟
 
گفتی : گواه گریه خدا داد است
 
بعد از آن بود که معنی نمناکی آسمان را فهمیدم
بعد از آن بود که ارتفاع علاقه ایمان آوردم
بعد از آن بود که دستهای من
موطن تمام ترانه های باران شد
 
واپسین سط تمام نامه ها
 
به هزار بوسه ی ساده می انجامید
 
به دل دل دوباره ی دیدار
به عبور سر نیزه ی نیاز از بناگوش گناه
 
به نگاه رسواگر ماه از درز پرده ها
به فاصله یی کوتاه و سوسوی سیگاری که فروغ
زندگی می نالیدش
چه قدر آرامش قبل بعد طوفان زیبا بود
 
نه نیازی به رسیدن رویا
 
نه میلی به خلاصی خواب
تنها سرانگشت نوازش عطر آشنای علاقه و
سکوت سکرآوری در حوالی خواب و بیداری
کاش از آغوش آن همه آسودگی بیرون نمی آمدیم

یغما گلرویی  //