چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی
چراغ خلوت این عاشق کهن باشی
بسان سبز پریشان سرگذشت شبم
نیامدی که مهتاب این چمن باشی
تو یار خواجه نگشتی به صد هنر هیهات
که بر مراد دل بی قرار من باشی
تو را به آینه داران چه التفات بود
چنین که شیفته حسن خویشتن باشی
دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق
وگرنه از تو نیاید که دل شکن باشی
وصال آن لب شیرین به خسروان دادند
تو را نصیب همین بس که کوه کن باشی
خموش سایه که فریاد بلبل از خامیست
چو شمع سوخته آن به که بی سخن باشی


سایه       //