شمس: میزبان بزم خدا

     دگرگونی، خلاقیت و زایائی هنری مولوی در زندگانی دومش، تنها در شاعری او، خلاصه نمی‌شود. بلکه در موسیقی، و تأثیرپذیری شعر و موسیقی و رقص از یکدیگر، ظاهر می‌گردد.

     تصریح شده است که مولوی، موسیقی می‌دانسته است. و رباب می‌نواخته است. (افلاکی3/83) و حتی به دستور او، تاری بر سه‌تار سنتی رباب می‌افزایند. همچنین نیز تأکید شده است که تنوع گسترده‌ی مولوی در انتخاب وزن و قالب شعر، از موسیقی‌شناسی او پربار گشته است. لیکن از طرفی دیگر نیز جای ابهامی نیست که مولوی، تا پیش از آشنائی با شمس، حتی سماع نمی‌دانسته است. و آئین رقص چرخان را شمس به وی آموخته است (40-آ): رقصی دائره‌وار که هم   امروز نیز بنا بر شیوه‌ی آن، درویشان مولوی را، بنام «درویشان چرخان» ،   می‌شناسند!

     بدینسان، ورود شمس به «قونیه»، و برخورد او با مولوی در 642 هجری/1244 میلادی، یک رویداد بزرگ پربار ادبی و هنری در تاریخ ادب ایران است.

    


شمس سازنده‌ی «مکتب مولوی»، و پدر دو قلوی آن است. و در تاریخ تصوف ایران، تنها نیز در مکتب مولوی است که شعر، موسیقی، رقص، و عرفان، همه در هم می‌آمیزند. از یکدیگر متأثر می‌شوند، و از همدگر، کمال و اثر می‌پذیرند!

     شمس، «موسیقی» را   تا حد «وحی ناطق پاک»، و نوای چنگ را، تا حد«قرآن فارسی»، بالا می‌برد و می‌ستاید (ش،110). و «مکتب مولوی»، میراث این آموزش و ستایش را، به بهای همه تعصب ورزی‌ها، قرن‌ها، بجان می‌خردع و تا به امروز آن را، همچنان زنده می‌دارد.

     «مولوی»، پس از برخورد با شمس، موسیقی دوستی و سماع را، تابدان حد گسترش می‌دهد که حتی بطور هفتگی، مجلسی ویژه‌ی سماع بانوان، همراه با گل افشانی و رقص و پای‌کوبی زنان، در قونیه برپا می‌دارد (افلاکی، 3/468، 3/591). و این‌ها، همه از مردی مشاهده می‌شود که تا سی و هشت سالگی خود، مجتهدی بزرگ، و یک «مفتی حنبلی» بشمار می‌رفته است! تا جائیکه حتی در مواردی، چون سرگرم رباب و موسیقی می‌شده است، نمازش قضا می‌شده است، و با وجود تذکار به وی، موسیقی را رها نمی‌کرده است، بلکه نماز را ترک می‌گفته است (افلاکی 3/328) که:

سماع آرام جان زندگانی است!

کسی داند که او را،

جان جان است (سپهسالار، 68).

     شمس، «سماع» را، «فریضه‌ی اهل حال» می‌خواند، و چون پنج نماز، و روزه‌ی ماه رمضانش، برای اهل دل، واجب می‌شمارد (ش251). زیرا، خواص را، دل، سلیم است. و «از دل سلیم، اگر دشنام، به کافر صد ساله رود، مؤمن شود! اگر به «مؤمن» رسد، «ولی» شود!» (ش252).

     سماع اهل حال، رقص راستینانی که دلی سلیم دارند، به گمان «شمس»، بزم کائنات است:

     «هفت آسمان و زمین، و خلقان، همه در رقص می‌آیند، آن ساعت که صادقی، در رقص آید!

     اگر، در «مشرق»، «موسی» ... ، بُوَد، هم در رقص بُوَد، و در شادی!» (ش253)

      «رقص مردان خدا، لطیف باشد و، سبک!

     گویی، برگ است که بر روی آب می‌رود! _ اندرون، چون کوه!...و برون، چون کاه!...»   (ش255).

آیا از این گستاخ‌تر، و در عین حال، لطیف‌تر، در محیطی خشک و پرتعصب، می‌توان «رقص» را، ستود، و بدان جنبه‌ی تقدس و شکوه آسمانی بخشید؟

     آری، آن صدای شمس در ستایش از سماع است، و این پژواک مولوی به استاد است: فراخوان به سماع، دعوت به «بزم خدا» !:

     « ... قاضی عزالدین (مقتول در 654 یا 656 ه‍/ 1256 یا 1258م)، در اوایل حال، به غایت منکر سماع درویشان بود. روزی...مولانا، شور عظیم کرده، سماع‌کنان از مدرسه‌ی خود بیرون آمده، به سر وقت قاضی عزالدین درآمد، و بانکی بر وی زد، و از گریبان قاضی را بگرفت، و فرمود که:

_ برخیز! به «بزم خدا»، بیا!

کشان کشان، تا مجمع عاشقان، بیاوردش، و نمودش، آنچه لایق حوصله‌ی او بود.

... ] قاضی عزالدین] جامه‌ها را چاک زده به سماع درآمد، و چرخ‌ها، می‌زد، و فریادها می‌کرد...» (افلاکی 3/33)

     چرخ‌زدن در رقص، از آموزش‌ها و نوآوری‌های شمس در قونیه است. و بدینسان، در حقیقت شمس، به دستیاری مولوی، برتر از کاونات، قاضی مخالف را، در «بزم خدا»، به رقص درمی‌آورد. و این‌چنین، سد بند تعصب را خود، سدشکن می‌سازد!

 

شمس: کودک استثنائی

     شمس، کودکی پیش‌رس و استثنائی بوده است. از همسالان خود، کناره می‌گرفته است. تفریحات آنان، دلش را خوش نمی‌داشته است. مانند کودکان دیگر، بازی نمی‌کرده است. آنهم نه از روی ترس و جبر، بلکه از روی طبع و طیب خاطر. پیوسته، به وعظ و درس، روی می‌آورده است (ش،69). خواندن کتاب را به شدت، دوست می‌داشته است. و از همان کودکی، درباره‌ی شرح حال مشایخ بزرگ صوفیه، مطالعه می‌کرده است (ش160).

     گوشه‌گیری، و زندگانی پر ریاضت شمس، در کودکی موجب شگفتی خانواده‌ی او می‌گردد. تا جائیکه پدرش با حیرت در کار او، به وی می‌گوید:

_ آخر، تو چه روش داری؟!

_ تربیت که ریاضت نیست. و تو نیز، دیوانه نیستی!؟ (ش67)

     شمس از همان کودکی درمی‌یابد که هیچکس او را درک نمی‌کند. همه، از سبب دلتنگی‌اش بیخبرند. می‌پندارند که دلتنگی او نیز، از نوع افسردگی‌های دیگر کودکان است:

«مرا گفتند به خردکی:

_ چرا دلتنگی؟ مگر جامه‌ات می‌باید با سیم (نقره)؟

گفتمی:

_ ای کاشکی این جامه نیز که دارم، بستندی!» (ش68)

     در میان بی‌تفاهمی‌ها، تنها یکی از «عقلای مجانین»، یکی از دیوانگان فرزانه که از چیزهای نادیده آگهی می‌داده است _ مردی که چون برای آزمایش، در خانه‌ای دربسته‌اش، فرومی‌بندند، با شگفتی تمام بیرونش می‌یابند _ به شمس، در کودکی احترام می‌گذارد. و چون می‌بیند، پدر شمس، بی‌اعتنا به فرزند خود، پشت به او، با دیگران گفتگو می‌دارد، مشت‌های خود را گره کرده، تهدیدگرانه، با خشم به پدر شمس می‌نگرد. و به او می‌گوید:

_ اگر بخاطر فرزندت نبود، ترا برای این گستاخی، تنبیه می‌کردم!

و آنگاه، رو به شمس کرده، به شیوه‌ی وداع درویشان، به وی اظهار می‌دارد که:

_ وقت خوش باد!

و سپس تعظیم کرده می‌رود (ش66).

     شمس، بزودی امکان روشن‌بینی، و استعداد کشف و بینشمندی، و درک امور غیبی را در خود احساس می‌کند. تنها در آغاز می‌پندارد که کودکان دیگر نیز همه، مانند اویند. لیکن بزودی، به تفاوت و امتیاز خود نسبت به آنان پی می‌برد.

     این تجربیات و خاطرات، در ذهن شمس، نقش می‌بندد، و از همان کودکی وی را، خودبرتربین و خودآگاه، می‌سازد. تا جائیکه در برابر شگفتی پدر خود، از دگرگونی خویش، به وی می‌گوید:

_ تو مانند مرغ خانگی هستی که زیر وی، در میان چندین تخم‌مرغ، یکی دو تخم مرغابی نیز نهاده باشند! جوجگان چون، به درآیند، همه بسوی آب می‌روند. لیکن جوجه مرغابی، بر روی آب می‌رود، و مرغ ماکیان، و جوجگان دیگر، همه بر کنار آب، فرو در می‌مانند!

     اکنون ای پدر، من آن جوجه مرغابی‌ام که مرکبش دریای معرفت‌ست:

«ظن و حال من، اینست:

_ اگر تو از منی؟

_ یا من از تو؟

_ درآ! در این آب دریا!

و اگر نه، برو بَرِ مرغان خانگی!» (ش،67).

پدر شمس، تنها با حیرت و تأثر، در پاسخ فرزند، می‌گوید:

_ «با دوست چنین‌کنی، به دشمن چه کنی؟» (ش67).

  .

شمس، در تب بلوغ

     «دوران نوجوانی» ، و برزخ کودکی و «بلوغ شمس» نیز، دوره‌ای بحرانی بوده است.

     شمس درنوجوانی، یک دوره‌ی سی چهل روزه‌ی بی‌اشتهائی شدید را می‌گذراند. از خواب و خوراک می‌افتد. هرگاه به وی پیشنهاد غذا خوردن می‌شود، او، از تمکین، سر باز می‌کشد (ش70). جهان تعبّدیش واژگون می‌شود. تب حقیقت، و تشنگی کشف رازها ـ راز زندگی، هدف از پدید آمدن، فلسفه‌ی حیات، و فرجام زندگی ـ سراپای او را، فرا می‌گیرد. تردید، دلش را می‌شکافد، و از خواب و خوراکش باز می‌دارد. شمس، در این لحظات بحرانی بلوغ فکری و جسمی، بخود می‌گوید:

     « ــ مرا چه جای خوردن و خفتن؟ تا آن خدا که مرا، همچنین آفرید، با من، سخن نگوید، بی‌هیچ واسطه‌‌ای، و من از او چیزها نپرسم، و نگوید!،

ــ مرا خفتن و خوردن؟

چون چنین شود، و من با او، بگویم، و بشنوم ، آنگه بخورم، و بخسبم!

ــ بدانم که چگونه آمده‌م؟

ــ و کجا می‌روم؟

ــ و عواقب من، چیست؟ » (ش71).

     شمس، از این «تب فلسفی» ، و «بحران فکری دوره‌ی نوجوانی» خود، بعنوان «این عشق» ، عشقی که از خواب و خوراک باز می‌دارد، و نوجوان را به اعتصاب غذائی برمی‌گمارد، و او را به عناد با خود، و لجبازی با دیگران، برمی‌انگزد، یاد می‌کند (ش70). لیکن می‌بیند که با این وصف، در محفل اهل دل، هنوز وی را، به جد نمی‌گیرند. و با وجود درگیری در لهیب این‌چنین عشق سوزانی، آواز درمی‌دهند که او:

ــ «هنوز خام است!

ــ بگوشه‌ئی‌اش رها کن، تا برخود ] به [ سوزد!، ] پخته گردد! [ » (ش70)

     این جستجوگری، همچنان با شمس، در سراسر زندگی‌اش همراه است. شمس، در سراسر زندگی‌اش همراه است. شمس، هیچگاه از جستجو، برای گذشتن از تیرگی{های غبار، دست فرو باز نمی‌شوید. و در حقیقت جستجوگری، بصورت مهم‌ترین وظیفه‌ی زندگی‌اشت می‌گردد. همه‌چیز او، در سایه‌ی گمشده‌جوئی او، حالتی جانبی و فرعی را بخود می‌گیرد. هیچ‌چیز دیگر ــ نه شغل، نه مقام، نه دارائی، و نه حتی تشکیل خانواده ــ برای شمس، جز جستجو‌گری، جز رهنمونی، جز بیدارباش خفتگان، جز تحرّک بخشی به خواب‌زدگان، و مخالفت با هر اندیشه، یا داروی تخدیرکننده، مانند حشیش، هدف اصلی و جدّی وی نمی‌تواند باشد. شمس، برای خود، مقام «رسالت اجتماعی» ، تکمیل ناقصان، تائید کاملان، حمایت از بینوایان، رسوائی فریب‌کاران، و مخالفت با ستمبارگان را، قائل است.

     «شمس» ، را از نوجوانی، به زنبیل‌بافی عارف ــ «ابوبکر سلّه‌باف تبریزی» ــ در زادگاهی ــ تبریز ــ می‌سپارند. شمس، از او چیزهای بسیار، فرا می‌گیرد. لیکن به مقامی می‌رسد که درمی‌یابد، ابوبکر سلّه‌باف نیز دیگر از تربیت او عاجز است. او باید، پرورشگری بزرگ‌تر را برای خود بیابد. و از این‌رو، به سیر و سفر می‌پردازد، و در پی گمشده‌ی خود همچنان، شهر به شهر، می‌گردد (2-آ).

     در عین «حیرت» ،«احساس برتری» نیز، همچنان همواره همراه شمس است. پس از آنکه مطلوب خود را، نزد مولانا، جلال‌الدین مولوی می‌یابد، می‌گوید که:

ــ «در من چیزی بود که شیخم ] ابوبکر [ ، آن‌را در من، نمی‌دید، و هیچکس، ندیده بود! آن‌چیز را مولانا دید!» (23-آ)

.  

شمس: آواره‌ای در جستجوی گمشده!

     «شمس» برای جستجوی خویش، رنج سفرهای طولانی را بر خود هموار می‌دارد. و در این سفرها، به سیر آفاق، و انفس، نائل می‌گردد. تا جائیکه صاحب‌دلانش، «شمس‌پرنده» ، و بداندیشان، «شمس‌آفاقی» ، یعنی ولگرد و غربتیش، لقب می‌دهند (2-آ، 45-آ).

     شمس، در سفرهای خود، به ماجراهای تلخ و شیرین بسیار، برخورد می‌کند. گرسنگی می‌کشد. بخاطر امرار معاش، می‌کوشد تا فعله‌گی کند، لیکن به سبب ضعف بنیه، و لاغری چشمگیرش، او را به فعله‌گی هم نمی‌گیرند (ش112). بدانسان که از بی‌تفاوتی انبوه مسلمانان، نسبت به گرسنگی و تنهائی خود با تأثر تمام، به ستوه می‌آید (ش194).

     «شمس» با آزمایش‌ها و خطاهائی شگفت، روبرو می‌شود. راست‌گوئی می‌کند، از شهر بیرونش می‌کنند (ش90). ضعف اندامش را که زائیده‌ی گرسنگی و فقر است، بر وی خورده می‌گیرند. دشنامش می‌دهند. طویل و درازش می‌خوانند. طردش می‌کنند، و به وی، نهیب می‌زنند که:

     ــ «ای طویل، برو! تا دشنامت ندهیم!» (ش91).

      اگر درمی چند داشته باشد، در کاروان‌سراها، می‌خوابد. اگر نداشته باشد، می‌کوشد تا مگر به مسجدی پناه آورد، و لحظه‌ای چند، در خانه‌ی خدا ــ در پناه بی‌پناهان ــ برآساید! لیکن با شگفتی و اندوه فراوان، درمی‌یابد که خانه‌ی خدا هم، خانه‌ی شخصی خدا نیست. بلکه خانه‌ای اجاره‌ای است. و صاحب و خادمی ضعیف‌کش، بی‌رحم، و ظاهرپرست دارد. در برابر همه‌ی التماس‌هایش که مردی غریب است، پاره‌پوش گرسنه‌ی بی‌خانمان را، با خشونت تمام، بی‌شرمانه و اهانت‌آمیز، از خانه‌ی خدا هم، بیرون می‌افکنند! (7-آ).

     دگرباره، با همه اشتیاقش برای «زبان فارسی» (ش174)، چون تبریزیش می‌یابند، پیشداورانه، زادگاهش را بر وی خورده می‌گیرند، و بدون انگه بخواهند، خود او را بشناسند، و درباره‌ی وی حکمی جاری سازند، تنها به جرم «تبریزی بودن» ، جاهلانه خرش می‌خوانند (ش117). آفاقی و ولگردش می‌گویند (45-آ). دیوانه‌اش می‌نامند، و مردم‌آزارانه، شب‌هنگام، بر در حجره‌اش، مدفوع آدمی، فرو می‌پاشند (ش60)! و نه تنها، در مسجد و در مدرسه، بلکه در خانقاه درویشانش نیز، در حین جذبه‌ی سماع اهل دل، آزادش نمی‌گذارند. توانگران متظاهر به درویشی، در سماع هم از آزار و اهانتش، دست فرو باز نمی‌دارند. تحقیرگرانه و کینه‌توزانه، در میان حرفش می‌دوند، به وی تنه می‌زنند، و موجبات آسیب وی، و رنجش خاطر حامی او، مولانا را، فراهم می‌آورند! (14-آ، 47-آ)

     «شمس» بارها، به زیبائی زندگی تصریح می‌کند (ش86، 110). از خوش بودن و رضایت خاطر خویش، دم می‌زند (ش87، 96، 114، 119). لیکن، با این وصف، بارها نیز طعم تلخ ملالت، نومیدی، دلتنگی، تحمل مشقت، فراق، آوارگی و گرسنگی را کشیده است (ش72، 120، 127، 134، 194). و جهان را، عمیقاَ پلید و پست، دیده است (ش203). در فراسوی چهره‌ی خویش، قلب رنج دیده و اندوهبارش، بارها، آرزوی مرگ کرده است. چنانکه روزی در برابر جنازه‌ی نوجوانی که به اتفاق، آن‌را از کنارش می‌برند، حسرت‌زده اظهار می‌دارد که:

ــ « این نامراد ر حسرت را کجا برند؟! ما را ببرند که سال‌ها، درین حسرت، خون جگر خوریم، و آن، دست نمی‌دهد! (44-آ).

     «شمس» ، علی‌رغم بیزاری خود از «تجمل و دنیاپرستی» ، گاه، بخاطر پرهیز از اهانت خلق، و یا شاید بخاطر جلب قبول ایشان، و یا احیاناً بخاطر پرهیز از اهانت خلق، و یا شاید بخاطر جلب قبول ایشان، و یا احیاناً بخاطر مقاصدی سیاسی یا انسانی، ناگزیر می‌شود تا مگر به توانگری و تجمل، تظاهر نماید! در عین گرسنگی، و تهی‌مایگی اندرون‌خانه، به جامه‌ی بازرگانان درآید، و بر در حجره‌ی خود، در کاروانسرا، قفل گرانقدر زند (9-آ، 12-آ). خود را، پیوسته پنهان داردو ناشناخته زندگی کند. تا جائیکه عموماً معاصران وی، همه از ناشناسی او، همه از هویت مجهول وی، شکایت سردهند .