ماه ، دل افسرده ، در سکوت ِ شبانگاه
 
بوسه ی غم زد به کوهسار و فرو رفت
 
چهره ی او بود گوئیا که غم آلود
 
رفت و ندانم چها که بر سر ِ او رفت
 
سایه فزونی گرفت و دامن ِ پندار
 
رفت بدانجا که بی نشان و کران بود
 
رفت بدانجا که خنده مستی ِ غم داشت
 
رفت بدانجا که اشک بود و خزان بود
 
خسته ز آوارگی ، به دره ی تاریک
 
سر به سر ِ صخره کوفت بد و بنالید
 
چون دل آواره بخت ِ من که هوسناک
 
روی بهر آستان نهاد و بنالید
 
راست ، تو گفتی نگاه ِ دوزخیان داشت
 
دیده ی اندوهبار ِ اختر ِ شبگرد
 
یا غم ِ آیندگان ِ خاک همی دید
 
کاین همه افسرده بود و خسته و دلسرد
 
من به شب ِ تیره بسته دیده ِ افسوس
 
مست ، در اندیشه های غمزده بودیم
 
پنجره بگشاده بر سیاهی ِ شبگیر
در پیری آن آرزوی گمشده بودم
باد بتوفید و ناگهان ز دمی سرد
 
شمع خموش گرفت و کلبه بیفسرد
 
خش خش ِ آرام ِ پایی از گذر ِ باغ
روی به ایوان نهاد و حاقه به در خورد
 
خاستم از جا هراسناک و سبکخیر
کلبه سیه بود و باد در تک و پو بود
کیست ؟ در آن تیرگی دو بازوی پر مهر
گرم و سبک حلقه زد به گردنم
او بود
  

فریدون توللی //