فروغ جوان

زیباترین لحظه های زندگی در چشم فروغ شاعر ،لحظه های شاد و بی خیال کودکی است. عجیب است ، فروغ در شعر «آن روزها رفتند» از دوران نوجوانی،در آستانه جوانی ،با حسرت یاد می کند: اما در آخرین شعرش از جوانی هم در میگذرد و به هفت سالگی می رسد؛ می گوید:

ـ ای هفت سالگی
ای لحظه ی شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت،در انبوهی از جنون و جهالت رفت.
بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست

ایمان بیاوریم…، «بعد از تو»


روزهای کودکی،تنها روزهایی است که بر آن کودک پرشور و شر،به شادی و بی خبری گذشت. سالهای نوجوانی ، سال های شگفت و رویایی کشف رازهای بلوغ ؛ آغاز رنج و تنهایی دختر نوجوانی بود که در خانه احساس تنهایی و غربت می کرد ، و در مدرسه ، بجای تشویق ،استعداد نویسندگی اش را به جد نمی گرفتند.

 

   
   

 بازگشت شاعر به کودکی و آن یادهای شادمانه. معنایی جز این ندارد که زندگی سال های بعد ، سال هایی که زندگی ، چهره درنده خویش را به او نشان داد؛ تلخ و رنجبار بود. اما یاد کرد از سال های کودکی یک معنای ضمنی اجتماعی هم دارد: « درون مایه شعر آن روزها و ای هفت سالگی » دریغ بر معصومیت است. شکست معصومیت ،درون مایه مسلط شعر و داستان زمانه ماست. در جامعه مدرن و فرامدرن صنعتی ، آدم پیچ مهره ماشین بزرگ است . هویت ندارد . از خود بیگانه است. درون مایه رمان خشم و هیاهوی فاکنر ،سرود عاشقانه آلفرد پروفراک الیوت و ناتوردشت سالینجر ، حدیث از دست شدن معصومیت و بیگانگی انسان در جامعه ای از خود بیگانه است. شعر « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» پیام زوال و تباهی ارزش های انسانی است ؛ آینده در چشم شاعر ، تیره و تار است و وحشتناک. و اکنون دلهره و اضطراب انهدام است. در جامعه درنده خویی که «آدم گرگ آدمی است» جایی برای مهرورزی و شادی نیست . شاعر، از این وحشت ، به سال های شاد و بی خیال کودکی پناه می برد.


فروغ در آستانه بلوغ ، ناگهان آرام و تودار می شود. به «درون» پناه می برد. غم زده است و گوشه گیر.
این فروغ واقعی است، کودکی با روحیه دوگانه: عاصی و آرام ، پرخاشگر و تودار ، خشن و ظریف ، سرسخت و زودشکن ؛ و عجیب مهربان.
فروغ از سال های نوجوانی با آدم هایی تنها و بی کس و کار ، این دل شکستگان نومید، با همه وجود ، همدلی می کرد.
فروغی که بی حراس از جذام ، بی آنکه جذامی ها را زشت و چندش آور ببیند ؛ با آنها زندگی می کند و چنان رابطه ای با آنها برقرار می کند که گویی تنها کس و کار آنها است. سرانجام فروغ پسربچه یک جذامی را به فرزندی انتخاب می کند. من فکر می کنم با از دست شدن فروغ ، کسی که به راستی احساس تنهایی و بی کسی کرد، فرزند خوانده او بود که مادری مهربان را از دست داد. پسرک در سایه محبت ها و مواظبت های فروغ پر و بالی گرفت : فروغ برایش بهترین لباس ها را می خرید، به درس و مشقش می رسید و با کتابخوانی و نقاشی ، به زندگی پسرک معنایی داد.
فروغ خود ، آگاهانه ، راه بی برگشت شعر را برگزید . و برای اینکه زندگی اش را وقف شعر کند،تهی دستی ، سرشکستگی و دوری از خان و مان و فرزند را به ناچار تحمل کرد ، اما تسلیم سرنوشت کور نشد. کوشید تا از «من» محدود خود رها شود و شعرش فراتر از بیان غرائز و احساس های فردی باشد.
فروغ، اما،همه عمر «کودک» ماند؛ همان کودک عاصی ناسازگار ، که در سی سالگی از سرو کول مادر بالا می رفت،قاه قاه می خندید و خانه را سرشار از شور کی کرد؛ و ناگهان توی لاک خودش می رفت و درها را می بست.
این دوگانگی را در شعر فروغ هم می بینیم ؛ شعری که لحظه هایی از شوق و شور ، جان می گیرد. شعری پر از نیروی زندگی ؛ که ناگهان «فرو می رود» ؛ و سرد و تاریک می شود.
تضادی که در شعر فروغ هست: شور مرگ و عشق ، در همه شعرهایش پراکنده است. حس زوال در شعر فروغ از همین تضاد بر می خیزد. شعر فروغ فردی ـ اجتماعی است.
فروغ فرخ زاد زمانی نخستین شعرهایش را به چاپ سپرد که دوران رونق «صفحه ادبی» بود. او که تجربه سیاسی ـ اجتماعی نداشت ، به ورطه ی این ژورنالیزم بی هویت درغلتید. حتی برای گذراندن زندگی داستان و سفرنامه هم می نوشت و به مجله ها می سپرد. اما از همین مجله ها ضربه های سختی خورد و زخم خورده و نومید و خشمگین از آنها برید.
فروغ فرخ زاد زنی هوشمند و جوینده بود ، و برای گریز از هیاهوی ژورنالیزم و زندگی بسته و یکنواخت زوابط شخصی و محفلی ، به سفر رفت ؛ و در این سیر و سفر ، کوشید تا با فرهنگ غنی اروپا در حد توان ذهنی خود آشنا شود. با آنکه زندگی روزانه اش به سختی می گذشت ، به تئاتر و اپرا و موزه می رفت. زبان ایتالیایی را با شوق و پیگیری آموخت ، همچنین زبان فرانسه و آلمانی را.
فروغ جوینده و کمال طلب بود؛سفرهای او به اروپا ، آشنایی اش با فرهنگ هنری و ادبی اروپایی ، ذهن او را باز کرد و زمینه ای شد برای تحول فکری او.
فروغ فرخ زاد همیشه تشنه یاد گرفتن بود. از هر فرصتی برای آموختن بهره می برد ؛ در خانه ، سر کار و در مهمانی های دوستانه . خانه اش پاتوق شاعران و نویسندگان شده بود. در محفل کوچک آنها در هر زمینه ای بحث و گفت و گو می شد. در همین ایام بود که فروغ با ترجمه شعر برجسته ترین شاعران غرب آشنا شد. فروغ خودش هم دستی در ترجمه داشت.
در واقع فروغ فرخ زاد در مدت زمانی بسیار کوتاه با کنجکاوی پایان ناپذیر و عطش آموختن ، دانش ادبی و شناخت هنریش را وسعت داد.

عناوین مرتبط

·  زندگی نامه فروغ فرخ زاد ـ سال شمار زندگی

·  زندگی نامه فروغ فرخ زاد – فروغ و کودکی

·  زندگی نامه فروغ فرخ زاد -کارنامه سینمایی فروغ فرخ زاد

·  کتاب الکترونیکی «نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (زندگی مشترک) » – Ebook

·  نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج) ـ نامه شماره