و از باران آغاز شدیم
و از یک نگاه
و از بوسه ای طولانی در کنج پستوی خانهء دل
در ستاره بازی شب های تنهایی
خاطرهء آن ستارهء تنها
کم نور است و روشن
اما کیست که بگنجد در باور خیالش باران ظهر مرداد را
شراره باران دو چشم روشن
دل گرفتگی ستارهء تنها را در پس ابر غم
ستاره کم نور است و روشن
و همچنان پا برجا
در باور خورشید نمی گنجد
که بی دریغ
نور ِ مهرش را می بخشید
به چراغی
نه به ماه فروزان