برای مسافر مسافرم :

 

وقتی دل از نبود تو دلگیر می شود
بی طاقت از زمین و زمان سیر می شود
زل می زنم به شیشه ی ساعت بدون پلک
انگار پای عقربه زنجیر می شود
اشکم به روی نامه و پاکت نمی چکد
گویی کویر دیده و تبخیر می شود


در لابه لای لرزش حیران سایه ها
بد جور رنگ فاصله تفسیر می شود
من اشک می شوم و تو هم آه می شوی
با اشک و آه خانه نفس گیر می شود
در عصر پول و صنعت پر ادعای شهر
ابراز عشق باعث تحقیر می شود
در امتداد جاده ی بی رحم زندگی
عاشق کشی چو درد فراگیر می شود
ای بی خبر از این شب پر التهاب من
وقتی که مرگ یک شبه تدبیر می شود
من می روم و زیر لحد خاک می خورم
بی شک برای بوسه کمی دیر می شود

م.شوریده //