تجمع اعتراضی در مقابل مجلس و بازتاب های خبری آن
دولت تنش را ازبین ببرد، مردم متضرر نشوند
به نقل از سایت تابناک
ادامه مطلب ...
تجمع اعتراضی در مقابل مجلس و بازتاب های خبری آن
دولت تنش را ازبین ببرد، مردم متضرر نشوند
ای خدای عشق ، ای ام الکتاب
ای معلم ، ای سراسر آفتاب
تو به ما آموختن آموختی
همچو شمع در بین ما میسوختی
در پی سوز و گداز و سوختن
فکر تو تنها بود آموختن
شغل تو شغل تمام انیباست
جای تو در آسمان و در سماست
زاده ء لاهوتی و از نسل خاک
از سخن گفتن نداری هیچ باک
در کتاب دل نویسم با مداد
ای معلم روز تو تبریک باد
برای 45مین سالگرد بانوی شعر ایران:
مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید
در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور
در زمستــــان غبــــار آلــــــود و دور
یـا خـزانی خـالی از فریــــــاد و شور
مرگ من روزی فــــرا خــواهد رسید
روزی از این تلـــخ و شیرین روزهـا
اگر خداوند ؛
یک روز آرزوی انسان را براورده میکرد
من بی گمان
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا
انگاه نمیدانم
براستی خداوند کدامیک را می پذیرفت
بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور و واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد
هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت ز یاد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بیاختیار نعرهٔ هذا حسین او
سر زد چنانکه آتش از او در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول
شریعتی نسبت به واقعه عاشورا نگاهی ویژه دارد. وی نمیپذیرد که امام حسین علیهالسلام برای یک حرکت نظامی و سیاسی، همانند حرکت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و علی علیهالسلام در احد و صفین به پا خاسته باشد. امام در شرایطی قرار دارد که نه میتواند بجنگد و نه ساکت بنشیند؛ نه سلاحی دارد و نه سربازی. حتی کسی از بنیهاشم هم نیست که با او همصدا شود. بنابراین تنها وسیلهای که میتواند اسلام را نجات دهد و در جامعه تحرکی ایجاد کند، کشته شدن است. مبنای استدلال شریعتی در این باره، عبارتی از نهجالبلاغه است: «والشهادة استظهارا علی المجاهدات». از نظر شریعتی، فلسفه شهادت آن هم از نوع شهادتی که شهید فقط به خاطر کشته شدن میرود، جهاد و مخاصمه نیست، این است: شهید به خاطر آشکار شدن آنچه انکار و کتمان شده است، کشته میشود. از دیدگاه وی آنچه انکار شده است و در واقع اولین انحراف به حساب میآید، جدا کردن اسلام به عنوان یک دین از پایگاه اجتماعی آن است. اسلام علاوه بر رستگاری فردی، دارای رسالت دیگری است و آن ایجاد یک امت است؛ جامعهای با زیربنای قسط و نفی اشرافیت، تضاد طبقاتی، استثمار نیروی کار به وسیله پول، و با یک روبنای امامت، نفی استبداد و حاکمیت فردی است. از نظر شریعتی، این انحراف نخست با طرح کردن اصل اجماع آرای مردم و پیش آوردن جریان سقیفه آغاز شد و بهتدریج خلافت به جای امامت قرار گرفت و بعد از مرگ معاویه تبدیل به وراثت گردید
یکی درد و یکی درمان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد
تو این چند روز اخیر با دو تا مساله فجیع دست و پنجه نرم کردم. البته شاید هیچ کدومش مستقیم به خود خودم مربوط نمی شد ولی . . . خدا سومیش رو بخیر کنه.
البته شاید بیرون گود نشستن و حرف زدن راحت باشه ولی امیدوارم به جایی برسم که یه روز این حرفو با دل و جونم بزنم و کاملا خودم رو بسپرم به اون بالایی و چیزهایی رو که حتی حکمتش رو هم نمی دونم با دل و جون بپذیرم. . .
شقایق گفت : با خنده ، نه بیمارم ، نه تب دارم
اگر سُرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی
در پس افکار گره خورده ام به نا گاه یادی از تو وجود سرد و خسته ام را توانی دوباره می بخشد؛
به قول آن یار تنها که میگفت :
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
واز نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من
ای مهربان چراغ بیارو یک دریچه
که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم![]()
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های این ایستگاه رفته
تکیه داده ام
نمی دونم چرا یه دفعه یاد این شعر زیبای قیصر افتادم.خدایش بیامرزد . . .
خلاصه زندگی نامه و آثار فروغ
فروغ در دیماه سال ۱۳۱۳ در محلۀ امیریۀ تهران پا به عرصۀ وجود نهاد پدرش محمد فرخ زاد یک نظامی سختگیر بود و مادرش زنی ساده و خوش باور. او فرزند چهارم یک خانوادۀ نه نفری بود.
چهار برادر به نامهای امیر مسعود، مهرداد و فریدون و دو خواهر به نامهای پوران و گلوریا
زندگی در نگاهم چنان پوچ و نخ نما شده که دیگر تاب لبخندهای هرزه اش را نیز ندارم ؛
شاید آن روز که سهراب نوشت :
تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
باید اینجور نوشت :
هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبارست
Lying, thinking
Last night
How to find my soul a home
Where water is not thirsty
And bread loaf is not stone
I came up with one thing
And I don't believe I'm wrong
That nobody,
But nobody
Can make it out here alone.
Alone, all alone
Nobody, but nobody
Can make it out here alone.
There are some millionaires
With money they can't use
Their wives run round like banshees
Their children sing the blues
They've got expensive doctors
To cure their hearts of stone.
But nobody
No, nobody
Can make it out here alone.
Alone, all alone
Nobody, but nobody
Can make it out here alone.
Now if you listen closely
I'll tell you what I know
Storm clouds are gathering
The wind is gonna blow
The race of man is suffering
And I can hear the moan,
'Cause nobody,
But nobody
Can make it out here alone.
Alone, all alone
Nobody, but nobody
Can make it out here alone.
مرتضی مطهری در کتاب حق و باطل جملاتی به این مضمون نوشته اند :
از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که :
چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند...
اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود...
این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم
دیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که
هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است مورد احترام است.
تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است
اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمیکند ،
بلکه سنگ است که بطرف او پرتاب میشود
و این نشانه یک جامعه مرده است
ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که :
متکلم هستند نه ساکت ، متحرکند نه ساکن ، باخبرترند نه بیخبرتر .
حدسم اینست که به جوابم نزدیک شده ام.حسم این را به من می گوید.این بار دیگر نمی خوابم.به موجودات مادی و ضعیف این دنیا نیز پناه نمیبرم ،حتی به ...
می خواهم به تو پناه ببرم از نداشتن چون تویی.می خواهم کمی بیشتر با تو باشم و از تو بیاموزم.
خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها
بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا
دوباره یاد قدیما افتادم
یاد اونهایی که تنهامون گذاشتن افتادم
یاد اون طعنه روز آخرت
یاد اون غم تو چشمات افتادم
خیلی دلم هوای گذشته رو کرده.همش دارم تو گذشته و با خاطرات شیرینم سر می کنم...
مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند
قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند
لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند
حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن به دنیا می آیند
تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است
اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان
آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز
آخر مراشناختی ای چشم آشنا
چون سایه دیگر از چه گریزان شوم ز تو
من هستم آن عروس خیالات دیر پا
چشم منست اینکه در او خیره مانده ای
لیلی که بود ؟ قصه چشم سیاه چیست ؟
در فکر این مباش که چشمان من چرا
چون چشمهای وحشی لیلی سیاه نیست
در چشمهای لیلی اگر شب شکفته بود
در چشم من شکفته گل آتشین عشق
لغزیده بر شکوفه لبهای خامشم
بس قصه ها ز پیچ و خم دلنشین عشق
در بند نقشهای سرابی و غافلی
برگرد ، این لبان من این جام بوسه ها
از دام بوسه راه گریزی اگر که بود
ما خود نمی شدیم چنین رام بوسه ها !
آری ، چرا نگویمت ای چشم آشنا
من هستم آن عروس خیالات دیر پا
من هستم آن زنی که سبک پا نهاده است
بر گور سرد و خامش لیلی بی وفا
چه گویمت ؟ که تو خود با خبر ز حال منی
چو جان ،نهان شده در جسم پر ملال منی
جنین که می گذری تلخ بر من ، از سر قهر
گمان برم که غم انگیز ماه وسال منی
خموش و گوشه نشینم ، مگر نگاه توام
لطیف و دور گریزی ، مگر خیال منی
ز چند و چون شب دوریت چه می پرسم
سیاه چشمی و خود پاسخ سوال منی
چو آرزو به دلم خفته ای همیشه و حیف
که آرزوی فریبنده ی محال منی
هوای سرکشی ای طبع من ،مکن ! که دگر
اسیر عشقی و مرغ شکسته بال منی
ازین غمی که چنین سینه سوز سیمین است
چه گویمت ؟ که تو خود باخبر ز حال منی
چیستم من زاده یک شام لذتباز
ناشناسی پیش میراند در این راهم
روزگاری پیکری بر پیکری پیچید
من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم
من به دنیا آمدم تا در جهان تو
حاصل پیوند سوزان دو تن باشم
پیش از آن کی آشنا بودیم ما با هم
من به دنیا آمدم بی آنکه من باشم
وای از این بازی ‚ از این بازی درد آلود
از چه ما را این چنین بازیچه می سازی
رشته تسبیح و در دست تو می چرخیم
گرم می چرخانی و بیهوده می تازی
اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بیقدرتر ز خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
در آسمان تیره نمی بینم
نوری ز صبح روشن بیداری
زنی را می شناسم من که شوق بال و پر دارد ولی از بس که پر شور است |
دو صد بیم از سفر دارد
این شعر بسیار خواندنی سروده آقای محبت و از کتاب چهارم دبستان :
در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست میدیدند
یکی از روز های سرد پاییزی زیر رگبار و تازیانه باد
یکی از کاج ها به خود لرزید خم شدو روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا خوب درحال من تامل کن
ریشه هایم زخاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی مردم آزار از تو بیزارم
دور شو دست از سرم بردار من کجا طاقت تورا دارم
بینوا راسپس تکانی داد یار بی رحم و بی مروت او
سیمها پاره گشت و کاج افتاد برزمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط دید آن روز انتقال پیام ممکن نیست
گشت عازم گروه پی جویی تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگدل را نیز با تبر تکه تکه بشکستند
برف میبارد . . .
برف میبارد و من این بار نیز مسرورم ؛ مسرورم چون گذشته ؛ همچون روزهای دور کودکی
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سال ها مذهبی ماندم ، بی آن که خدایی داشته باشم!
یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
روز میلاد تو مثل یه طلوعه یه طلوع تازه و بی حدوحسره
یه طلوع آسمونی ، یه عزیز بی نشونی یه طلوع برای خنده ، پایان هرچی غروبه
تو با اومدن تو دنیا عشق رو باز آوردی دنیا
پیش از این ها آسمان گل پوش بود
پیش از این ها یار در آغوش بود
اینک اما عدهای آتش شدند
بعد کوچ کوهها آرش شدند
بعضی از آن ها که خون نوشیدهاند
ارث جنگ عشق را پوشیدهاند
عدهای «حُسن القضا» را دیدهاند
عدهای را بنزها بلعیدهاند
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ؛
و در این یخبندان محبت که یاران دیروز را نیز چون بیگانگانی سرد و بیروح می بینم تو ای آشنای دیرین مرهمی باش بر تن خسته و زخمهای عمیقم . . .
به امید خدا پونزده روزه که کاررو شروع کردیم
کاری بسیار متفاوت ، تجربه ای نو و در عین حال بسیار سخت و پر استرس
ایاک نعبد و ایاک نستعین
مشغله های فکری ما تابعی از اعتقادات ماست:
هرچه اعتقاداتمون قویتر میشه ، مشغله هامون کمتر میشه
به امید روزی که خودمون رو کامل بسپریم به خودش
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران نه طریق توست سعدی کم خویش گیر ورستی
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
و بالاخره پس از ماهها انتظار حل شد
یه مورد از اون چهار تا مسئله نگران کننده حل شد البته نیمیش
هیچ کس اشکی برای مانریخت
هرکه بامابود ازما می گریخت
چندروزی هست حالم دیدنیست
حال من ازاین وآن پرسیدنیست
گاه برروی زمین زل می زنم
گاه برحافظ تفآل می زنم
افظ دیوانه فالم راگرفت
یک غزل آمدکه حالم راگرفت
///این روزا خیلی بهم ریختم . . .
از دست عزیزان چه بگویم؟!
گله ای نیست...
وقتی قدر زحمت هامون رو ندونن آدم خیلی حالش بد میشه ، نه؟!
امیدوارم که تو این ماه هممون آدم شیم .
البته جسارت به دوستان عزیز نباشه ، منظورم خودمه
کسی که این ماه تموم بشه و دستش خالی باشه و بار سنگین گناهاش به دوشش دیگه فاتحه ش خوندست.
دوستان در فصل بدی هستیم. و من تمام امیدم و همه ی ایمانم به شما جوان هاست. بهر حال آنهایی که بجایی رسیده اند، علم دارند ،حیثیت اجتماعی دارند، پول دارند، پست دارند. مسولیتشان بیشتر از حفظ انچه که دارند نیست، اما شما ها که هنوز نعمت محرومیت را دارید ،شاید بتوانید برای نجات تمام آنچه از دست می رود، و آنچه که فراموش می شود کاری بکنید.
/// دکتر شریعتی
آخر نفهمیدیم این دکتر شریعتی روشنفکر بود ، منافق بود ، مرد وارسته بود ، خس و خاشاک بود ویا . . .!!!!
نظر شما چیه؟!
دردی ست مرا به جان و دل پیوسته
افتاده دلم ز پا و جانم خسته
پیش تو زبان کشیده دارم در کام
خون می خورم و لب از شکایت بسته
م. قهرمان
ماههاست با گردابی از مسائل دست و بنجه نرم می کنم . . .
پ - ا - ک+ت
وسختی کار اینجاس که چهارتاش یه جورایی با هم گره خورده اما ؛موفقیت با منه
سفری به عمق رویاها
همسفری با همسفری خسته اما مهربان
گم شده ای داشتیم ، هردو از یک جنس :از نور و پاکی ها
لحظه آخر سررسید
لحطه ای سخت برای هردویمان. اما آیا این آخرین دیدار بود . . .؟!
شب رفتنت عزیزم هرگز از یادم نمیره
واسه هر کسی که میگم قصه شو اتیش میگیره
دل من یه دریا خون بود
چشم تو یه دنیا تردید
اخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید
شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفت و جون داد
زلزله خیلی دلا رو اون شب از غصه تکون داد
// مریم.حیدرزاده
چه شبی بود !!
منتظر یه سفرم ، سفری که ماه ها انتظارشو کشیدم. در واقع مرحله آخر تحقیقاتمه. تحقیقات برای شروع یه کار جدید و شاید از نظر دیگران یه کم عجیب . . .
فک کنم چهارشنبه برم
توکل به خدا . . .
بعد چند وقت امروز اومدم دانشگاه تا یه سری به رفیقم بزنم.امروز وحید میاد دانشگاه .دلم خیلی براش تنگ شده.
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
گرچه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا رازداران یاد باد
|
|
|
چند وقتی بود حوصله آپ گذاشتن رو نداشتم البته الان هم خیلی ندارم.خیلی فکرم مشغوله. والله مع الصابرین...
خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند
سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند
عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار
این شهر، بی نقاب قبولم نمی کند
ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت
عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند
این چندمین شب است که بیدار مانده ام
آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند
بیتاب از تو گفتنم آوخ که قرنهاست
آن لحظه های ناب قبولم نمی کند
گفتم که با خیال دلی خوش کنم ولی
با این عطش سراب قبولم نمی کند
بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام
حق دارد آفتاب قبولم نمی کند
//محمد علی بهمنی
مرو ای گدای مسکین در خانه علی زن
که علی زند به شبها در خانه گدا را
میلاد مظهر عدالت ، اسوه شجاعت و نماد حق پرستی پیشاپیش بر همه مبارک
برای روز میلاد تن من نمی خوام پیرهن شادی بپوشید ؛
و اینک ای خدای مهربانم :
دوسال است که در این روز بهترین هدایا را از تو می گیرم
وجالب اینکه این روز حساس از زندگی من نیز کاملا تصادفی در همین روز واقع شده !!و آیا این می تواند تصادفی باشد ؟!!
یا سریع الرضا ، ای کلید درهای بسته ، چون گذشته این خواهش مرا نیز بپذیر
ای مهربان ترین بی صبرانه منتظر هدیه ام.هدیه ای که سالها انتظارش را کشیده ام حتی اگر مطابق خواسته ام نباشد. خواسته من توئی. . .
///برام دعا کنید و انرژی مثبت بفرستید : پنج شنبه غروب . . .
آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز
آخر مراشناختی ای چشم آشنا
سالهاست منتظر چنین روزی بودم.خدا کنه روز خوبی باشه.خیلی نگرانم.فقط سه روز مونده . . .
به قول یک عزیزی شاید من نیز بتوانم زندگیم را به دو قسمت تقسیم کنم :
نیمی قبل از آشنایی با این استاد بزرگ و نیمی بعد ازآن ؛
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت
نامیست زمن باقی و دیگر همه اوست
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد ------وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است ----طلب از گمشدگان لب دریا میکرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش-------به تایید نظر حل معما میکرد
البته قضیه مال هفته قبله.
بادیدن این کوچه تاریک و تنگ یاد اون کوچه غمگین افتادم
یاد یک سینه و پهلوی شکسته عزیز بیاد مادرمون ، داغ عزیزاش افتادم
بیاد نعره حیدری یک مرد بزرگ بیاد بند و طناب و بی وفائی افتادم
بیاد بچه های بیتاب و غمگین پدر بیاد عزای عالم واسه مادر افتادم
مادرم ، بیاد تو بیاد خوبیهای تو بیاد مظلومیت ها و غریبیت افتادم
بیاد همسر تنهات و عزیز دلهاتون بیاد دختر تنها و نذارت افتادم
برای شهادت حضرت فاطمه //
سلام
من اومدم
خیلی عالی بود.جای همتون خالی بود.
این خبر تکمیل می شود...
اگه خدا بخواد امشب دارم میرم پکن
اگه برنگشتم حلالم کنید.نمی دونم هواپیمامون چیه .شاید توپولف باشه!!!
!!!
گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
وآن که با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند
وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟...
گرگ - فریدون مشیری//
فک میکنم باید 1 کم بیشتر مراقب گرگهامون باشیم.
اون که محبت هنوزم براش هوای نفسه
مرگمو باور نداره میخواد بدادم برسه
اون که هنوز سنگ نشده همون من ساده دله
همون دهاتی نجیب نه این من بی حوصله
مشکل من خود منم منم که با من دشمنم
نه اهل اون ده عزیز نه اهل شهر آهنم...
با عرض معذرت از همه دوستای خوبم به دلیل غیبتهای متوالی
هم به نت دسترسی ندارم و هم سرم خیلی شلوغه.
ایشالا جبران میکنم.
با نفس همیشه در نبردم چه کنم
وز کرده ی خویش تن به دردم چه کنم
گیرم که زمن درگذرانی به کرم
زین شرم که دیده ای چه کردم چه کنم ؟
16 روز از سال 89 گذشت یعنی تقریبا 24/1
آیا تو این مدت از خودمون راضی بودیم...؟!
بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذرنگی،
بوی تند ماهیدودی وسط سفرهی نو،
بوی یاس جانماز ترمهی مادربزرگ،
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم!!
امروز آخرین روز کاریم تو این شرکته
710 روزه که اینجام.
احساس عجیبی دارم . . .
هم خوشحالم هم ناراحت
شاید ترس از تغییره؟ شایدم ترس از دلتنگی؟ شایدم نگرانم؟! نمی دونم
اما از طرفی هم خوشحالم.دیگه این میز و این محیط برام تکراری شده بود
بگذریم.ظاهرا عیده و باید خوشحال باشیم. پس خوشحالیم
عید همگی مبارک.
اگه بخواید 1 تصمیم خیلی مهم برای سال جدید بگیرید یا بهتر بگم اگه بخواید 1 اسم برای سال 89 خودتون بذارید چه اسمی میذارید؟
؛ اما نه
این کلمات معنا را مادرم نیز میگفت ،
وقتی من کوچک بودم
او هم از بی وفائی آن روزها و مردمانش میگفت
او نیز چون تو با نگاه زیبایش با من سخن میگفت ، نه با زبان قاصر
به تو می اندیشم
که خواسته ام را خواستی بی آنکه تردید کنی
با من بودی بی آنکه با من باشی
با من ماندی بی آنکه با من بمانی
به تو می اندیشم
که امواج عشق از قلب پاک و زلالت ساطع است
به تو می اندیشم
که کم از غم من نداری
کوههای غم چون سنگی سخت و خارا بر شانه های کوچک و مهربانت سنگینی میکنند
ای سراپا احساس ، ای سراپا ایمان
به تو می اندیشم به تو می اندیشم
به تو می اندیشم. . .(١) به تو می اندیشم که کوههای ایستادگی ام را از نو بنا کردی به تو می اندیشم که چشمه اشکم را خشکاندی که چشمه خشکیده صبرم را دوباره جوشاندی که با نگاه اعجازت به من فهماندی : میفهمم ، میدانم و از سبوی پرزصبرت به من نیز نوشاندی کلماتی به من گفتی که پیشتر از هیج کس نشنیده بودم قصه هایی برایم گفتی که زین پیش از زبان هیچ قصه گویی نشنیده بودم
می شد از بودن تو عالمی ترانه ساخت
کهنه ها رو تازه کرد از تو یک بهانه ساخت
با تو می شد که صدام همه جارو پر کنه
تا قیامت اسم ما قصه ها رو پر کنه
اما خیلی دیر دونستم تو فقط عروسکی
کور و کر بازیچه باد مثل یه بادبادکی
دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم
تو رو خیلی دیر شناختم وقتی که تموم شدم
نه یه دست رفیق دستام نه شریک غم بودی
واسه حس کردن دردام خیلی خیلی کم بودی
توی شهر بی کسی هام تو رو از دور می دیدم
تا رسیدم به تو افسوس به تباهی رسیدم
شهر بی عابر و خالی شهر تنهایی من بود
لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود
مگه می شه از عروسک شعر عاشقونه ساخت عاشق چیزیکه نیست شد روی دریا خونه ساخت
امسال هم داره تموم میشه. بیایم و یه کم با خودمون روراست باشیم. یه کم در صدد رشد و اصلاح خودمون بربیایم.
مثلا : توی این سال 88 (که فقط 14 روز ازش مونده)
خدائیش چند تادروغ گفتیم؟!
لطفا در جواباتون صداقت و انصاف فراموش نشه!!
می خواهم برای یکبار هم که شده حرف هیچ کس غیر از خدا را گوش نکنم .
می خواهم این بار از هیچ بنی آدمی ، رب النوع نسازم .
می خواهم از عقلم و قلبم ( حتی برای یکبار هم که شده ) درست استفاده کنم .
اصلا می خواهم از خود سیدالشهدا ع بپرسم ، که به این همه حیرانی ام پاسخی باشد :
حضرت ارباب ،حسین ابن علی ابن ابیطالب ع ، سلام ! :
759 سال از تولد خورشید گذشت
به مناسبت تولد مولانا :
عشق آمدو شد چو خونم اندر رگ و پوست تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت نامیست زمن باقی و دیگر همه اوست
برای مسافر مسافرم :
وقتی دل از نبود تو دلگیر می شود
بی طاقت از زمین و زمان سیر می شود
زل می زنم به شیشه ی ساعت بدون پلک
انگار پای عقربه زنجیر می شود
اشکم به روی نامه و پاکت نمی چکد
گویی کویر دیده و تبخیر می شود
همه چی ردیفه ولی نمی دونم چرا یه دفعه دلم هواتو کرد...
صورت ماهگون یار تجلی خاطره هاست عزیز خاطرات من به ناکجا رفته است
خاطره های خوب تو مرهم درد بودوزهر بار دگر عزیز من ، آمد و بازرفته است
صبوری و تحملم با تو فزون گشته بود زرفتن عزیز دل صبر نیز بی تاب گشته است
صدات هنوز تو گوشمه نگفته های تو رو من میشنوم
سکوتتم مثل صدات مهربونه ، می شنوم
سکوت تو مثل خودت برای من معلمه معلم معرفته ، معلم وفا و دلدادگیه
معلم یه آره و یه زندگی معلم پاسخ بی وفائیه
معلم صبر وصفا ، معلم پختگیه
یه وقتهایی عجیب دلم برای تو پر میزنه
او نوقت میرم پیش گلم ، حرف می زنم ،
غر می زنم ، یواشکی زار میزم . . .
ساده لوحی گفت با فرزانه یی
از چه با اهل جهان بیگانه یی
همچو من با خلق عالم یار باش
گفت عارف این ناید ز من همی
همدم من همدلم باید همی
همدلی گر نیست تنهایی نکوست
فرق باید داد دشمن را ز دوست
هر که دارد چشم و لب دلدار نیست
دلبر من هر پری رخسار نیست
02-02-2010
Username:EAV-27144371
Password:3b6fbc2jvp
Username:EAV- 27144373
Password:bxp6cr26et
Username:EAV-27144430
Password:mfe3ah6suu
Username:EAV-27140527
Password:36hka76h6j
Username:EAV-27140584
Password:cn8f8vb5kk
موج داره میاد ، داره میاد بسمت امید و آرزوش ، بسمت ساحل عشقش
شاید توی ساحل هیچ کس منتظرش نیست ، شاید هیچ کس انتظار دیدارش رو نمیکشه ، حتی خود ساحل . . .
اما موج داره میاد
موج ماهها ، نه سالهاست تو راهه ، موج داره از راههای خیلی دور میاد ، اول آروم بود ، اما از موقعی که ساحل رو می بینه دیگه نمیتونه .
دیگه آرامش براش معنایی نداره و شروع میکنه به غرش .
شاید نمی دونه که ساحل اصلا به فکر اومدنش نیست . شاید براش اهمیتی نداره
شاید براش مهم نیست ، شاید فقط به ساحل فکر می کنه
شاید این همه راه رو اومده تا فقط ساحل رو ببینه. و مطمئن بشه که آیا اصلا ساحلی هست یا نه ؟
شاید فقط بودن ساحل راضیش می کنه
شاید خسته ست شاید عاشقه
آخه خیلی وقته تو راهه
شاید می خواد سر رو شونه های ساحل بذاره و همونجا عمرش به پایان برسه . . .
شاید . . .
سر دوراهی موندم .
البته معمولا دوراهی های آدما سر مسائل عشقیه ولی الان مال من تمش کاریه :
تردید ، ترس از تغییر ، عادت به محیط ، وحشت وشایدم تنفر از آدمهایی که فک میکنم فاز فکریشون با من فرق میکنه ،شایدم اشتباه میکنم نمیدونم . . .
وبازهم توسل به خیام عزیز :
ایزد چو نخواست آنچه من خواسته ام کِی گردد راست آنچه من خواسته ام
گر جمله صواب است که او خواسته است پس جمله خطاست آنچه من خواسته ام
هرچی خودش بخواد ماهم همونو میخوایم
فعلا همه چیز روبراست خداروشکر
دو سه هفته ست سرم گرم درسه.خیلی خسته شدم. اما خدا روشکر خوب پیش رفت.
سه شنبه آخرین امتحانه.بعدش میرم سراغ dungfeng !!!
تموم روزهامون بیهوده میان و میرن.
به قول وحید(نیک سیما) :
بگذارید ساعتها بخوابند.بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست. . .
اما من فعلا دارم میشمرم
//دکتر شریعتی
ای همزاد
ای همرنگ
ای بی من و همیشه با من
یاد تو چون پرستوها
یا چون لک لک های مهاجر
لحظه لحظه به باغ خیالم سفر میکند
گفتی که هر شب واژه های شعرم را
با اشک میشویی
آدمـک آخــرِ دنیــاست، بخند
آدمـک مـرگ هـمین جاست، بخند
آدمـک،آن خـدایی که بـزرگش خوانـدی
به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند
دستخطی کـه تـو را عاشـق کرد
شوخـیِ کاغــذی ماسـت، بخند
فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است
فکر کن گریـه چـه زیباست، بخند
صبحِ فردا به شبت نیست که نیست
تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند
راستـی آنچـه بـه یــادت دادیم
پَر زدن نیست کـه درجاسـت، بخند
آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان
به خــدا آخــر دنیـاست، بخند
به خــدا آخــر دنیـاست، بخند ...
هرگز نخواب کوروش، ای مهر آریایی
دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست
حتی دل دماوند، آتشفشان ندارد
دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد
روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد
نادر، ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد
دارا کجای کاری، دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد
آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی، شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش، ای مهر آریایی
بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد
رفیقان یک به یک رفتند
مرا در خود رها کردند
موسی هم رفت . . .
وگه گاهی دو خط شعری
که گویای همه چیز است و خود ناچیز . . .
شاکیه روزگار منم/ تموم این شهر متهم
یه حادثه چند ساعته/ با من میاد قدم قدم
زخما دهن وامیکنن/ وقتی دل از دشنه پره
دست منو بگیر که پام/ رو خون عشقم می سره
بگو که از کدوم طرف/ میشه به آرامش رسید
وقتی تو چشم هرکسی/ برق فریب و میشه دید
راه ضیافت و به من/ دستای کی نشون میده
وقتی که حتی گل سرخ/ این روزا بوی خون میده
وقتی زندگی با چاقو قسمت میشه/ وقتی رفاقت ها خیانت میشه
محکمه ات رو تو خیابون برپا کن/ وقتی که عشق همرنگ نفرت میشه
تمرین مرگ میکنم تو گود این پیاده رو/ یه چیزی انگار گم شده توی نگاه منو تو
دارم به داشتن یه زخم/ تو سینه عادت میکنم
دارم شبامو با تن ه یه مرده قسمت میکنم
یغما گلرویی //
زندگی عشق است ، عشق افسانه نیست
آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست
عشق آن نیست که کنارش باشی
عشق آن است که به یادش باشی
باد دلواپس آذرماه رابه یاد آر
کوچه های عریض آشتی کنان
همصدایی دف ها و دست ها را
گفتم : آن چشم ها را
از کدام آهوی رو به جاقو امانت گرفته یی ؟
گفتی : گواه گریه خدا داد است
بعد از آن بود که معنی نمناکی آسمان را فهمیدم
بعد از آن بود که ارتفاع علاقه ایمان آوردم
بعد از آن بود که دستهای من
موطن تمام ترانه های باران شد
واپسین سط تمام نامه ها
به هزار بوسه ی ساده می انجامید
به دل دل دوباره ی دیدار
به عبور سر نیزه ی نیاز از بناگوش گناه
به نگاه رسواگر ماه از درز پرده ها
به فاصله یی کوتاه و سوسوی سیگاری که فروغ
زندگی می نالیدش
چه قدر آرامش قبل بعد طوفان زیبا بود
نه نیازی به رسیدن رویا
نه میلی به خلاصی خواب
تنها سرانگشت نوازش عطر آشنای علاقه و
سکوت سکرآوری در حوالی خواب و بیداری
کاش از آغوش آن همه آسودگی بیرون نمی آمدیم
یغما گلرویی //
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه ى دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!
دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم.
قیصر امین پور /
با تشکر از دوست خوبم آیسان
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند
تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو
خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی
تو این رویای سر در گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم
خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی
...طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ .....!
خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها
بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ
همین حالا
خداحافظ
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
وای خدای من . . .
یعنی خبر از این بدتر هم میشه!!!!!!
میگن وقتی خودت یه دردی میدی ، صبرشم میدی
به منم کمک کن. . .
نامه ی تو چقدر زیبا بود
نامه ی تو چقدر زیبا بود
هر خطش را سه مرتبه خواندم
بعد آنرا به روی یک دفتر
تا نخورده قشنگ چسباندم
نامه ی تو چقدرخوشبو بود
بوی گلهای رازقی می داد
حرفهایت هنوزهم طعم عطر پاییز عاشقی میداد
گفته بودی عجیب دلتنگی
دل من هم برای تو تنگ است
پیش من هم غروب غمگین است
پیش من هم طلوع کم رنگ است
خوشم آمد چقدر دانایی
خوشم آمد چقدر دانایی
حالی از حال من نپرسیدی
ولی از پشت قاب دلتنگی
زردیم را چه زود فهمیدی
یاس زرد دو خانه آنورتر
داشت دیشب تو را دعا میکرد
تشنه بود و نبودی و او داشت التماس پرنده ها میکرد
گفته بودی ز غیبت باران باز هم درد مشترک داری
تا بخواهی شقایق تشنه
گل سرخ پر از ترک داری
دوریت کار دست من داده
فاصله که میان ما کم نیست
هیچکس روزگار و اقبالش مثل ما بی نشان و مبهم نیست
فکرت اینجا میان گلدان است
جلوی چشم آرزوهایم
تو خودت را به جای من بگذار
تو خودت را به جای من بگذار
تو دلت سوخت من چه تنهایم
سالها میشود که با عکست توی این شهر زندگی کردم
با یکی دو تماس کوتاهت ماهها رفع تشنگی کردم ولی آخر چقدر بنشینم
نامه ای حرف روشنی چیزی
گل خشکی میان این کاغذ که به آن وعده ای بیاویزی
بنویس از خودت از این نامه
دو سه خط مختصر فقط فهرست
فقط اینبار خواهشی دارم
عکس تازه برای من بفرست
بنویس از خودت از این نامه
دو سه خط مختصر فقط فهرست
فقط اینبار خواهشی دارم
عکس تازه برای من بفرست
تو کیستی . . .
مگر میشود بی تو بود ولی با تو
مگر میشود تو نباشی و گرمای وجودت را حس کرد
آیا میشود جای دگر باشی و من
پشتوانه دستهایت را در پشت خود احساس کنم
چگونه میشود که هم باشی ،هم نباشی
اصلا آیا میشود بی تو زیست و تو را هر لحظه در کنار خود حس کرد
نمی خواهم زبان به کفر بگشایم ، اما . . .
من با تو ام ای رفیق ! با تو
همراه تو پیش می نهم گام
در شادی تو شریک هستم
بر جام می تو می زنم جام
من با تو ام ای رفیق ! با تو
دیری ست که با تو عهد بستم
همگام تو ام ، بکش به راهم
همپای تو ام ، بگیر دستم
پیوند گذشته های پر رنج
اینسان به توام نموده نزدیک
هم بند تو بوده ام زمانی
در یک قفس سیاه و تاریک
رنجی که تو برده ای ز غولان
بر چهر من است نقش بسته
زخمی که تو خورده ای ز دیوان
بنگر که به قلب من نشسته
تو یک نفری ... نه ! بیشماری
هر سو که نظر کنم ، تو هستی
یک جمع به هم گرفته پیوند
یک جبهه ی سخت بی شکستی
زردی ؟ نه ! سفید ؟ نه ! سیه ، نه
بالاتری از نژاد و از رنگ
تو هر کسی و ز هر کجایی
من با تو ، تو با منی هماهنگ
سیمین بهبهانی //
من بی می ناب زیستن نتوانم بی باده کشید بار تن نتوانم
من بندهی آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم
چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی
چراغ خلوت این عاشق کهن باشی
بسان سبز پریشان سرگذشت شبم
نیامدی که مهتاب این چمن باشی
تو یار خواجه نگشتی به صد هنر هیهات
که بر مراد دل بی قرار من باشی
تو را به آینه داران چه التفات بود
چنین که شیفته حسن خویشتن باشی
دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق
وگرنه از تو نیاید که دل شکن باشی
وصال آن لب شیرین به خسروان دادند
تو را نصیب همین بس که کوه کن باشی
خموش سایه که فریاد بلبل از خامیست
چو شمع سوخته آن به که بی سخن باشی
سایه //
عروسک کوکی
بیش از اینها آه آری
بیش از اینها می توان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته!
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته!
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست!
جواب همصداییها پلیس ضد شورش نیست!
نه بمب هستهای داره، نه بمبافکن نه خمپاره!
دیگه هیچ بچهای پاشو روی مین جا نمیزاره!
همه آزاده آزادن، همه بیدرد بیدردن!
تو روزنامه نمیخونی، نهنگا خودکشی کردن!
جهانی را تصور کن، بدون نفرت و باروت!
بدون ظلم خود کامه بدون وحشت و طاغوت!
جهانی را تصور کن، پر از لبخند و آزادی!
لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی!
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه!
اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه!
تصور کن جهانی را که توش زندان یه افسانهس!
تمام جنگای دنیا، شدن مشمول آتشبس!
کسی آقای عالم نیست، برابر با هماند مردم!
دیگه سهم هر انسانِ تن هر دونهی گندم!
بدون مرزو محدوده، وطن یعنی همه دنیا!
تصور کن تو میتونی بشی تعبیر این رویا!
یغما گلرویی //
|
|||||||||||||||||||||
به عنوان یه ارزش به چارچوبها نگاه نکنیم
انقدر خودمون رو گرفتار این قوانین تنگ نکنیم
بخندیم و ببخشیم
شاید سهم ما از خوشی های زندگی زیاد نباشه ، اما لااقل میتونیم خودمون، خودمون رو خوشبخت بدونیم با یه لبخند . . .با یه بوسه . . .
وامیدداشته باشیم . . .
امید داشته باشیم به فردا ، امیدداشته باشیم به اومدن یه ناجی
یا اصلا خودمون ناجی باشیم . . .
ناجی عشق ، ناجی ایمان ،ناجی آرزو ،
ناجی خودمون . . .
زندگی کوتاه است
قوانین را زیر پا بگذار
بسرعت ببخش
با صداقت عاشق شو و با حرارت ببوس
همیشه بخند
هیچ وقت لبخند را از لب هایت دریغ نکن
مهم نیست زندگی چقدر عجیب است
زندگی همیشه آنطور که ما فکر می کنیم پیش نمی رود
اما تا زمانی که هستیم ، باید بخندیم و سپاسگذار باشیم
ز چشمی که چون چشمه آرزو
پر آشوب و افسونگر و دل رباست
به سوی من اید نگاهی ز دور
نگاهی که با جان من آشناست
تو گویی که بر پشت برق نگاه
نشانیده امواج شوق و امید
که باز این دل مرده جانی گرفت
سراسیمه گردید و در خون تپید
نگاهی سبک بال تر از نسیم
روان بخش و جان پرور و دل فروز
برآرد ز خاکستر عشق من
شراری که گرم است و روشن هنوز
یکی نغمه جو شد هماغوش ناز
در آن پرفسون چشم راز آشیان
تو گویی نهفته ست در آن دو چشم
نواهای خاموش سرگشتگان
ز چشمی که نتوانم آن را شناخت
به سویم فرستاده اید نگاه
تو گویی که آن نغمه موسیقی ست
که خاموش مانده ست از دیرگاه
از آن دور این یار بیگانه کیست ؟
که دزدیده در روی من بنگرد
چو مهتاب پاییز غمگین و سرد
که بر روی زرد چمن بنگرد
به سوی من اید نگاهی ز دور
ز چشمی که چون چشمه آرزوست
قدم می نهم پیش اندیشنک
خدایا چه می بینم ؟ این چشم اوست
ربیعالاول 604 قمری مصادف با 8 مهر 586 شمسی در بلخ خانه بهاءالدین ولد سلطان العلمای خراسان بزرگ کودکی به عالم امکان پای نهاد که از جمادی نامی مرده بود به مرحله حیوانی رسیده بود و میخواست انسان شود و از ملائک برتر کودکی که در گوشش نام جلالالدین محمد خواندند. پسری که متولد شد تا یکی از نامآورترین شاعر پارسی زبان شود.
دانشمند و فقیهی بزرگ که عشق درویشی دورگرد او را تا خاکبوسی دوست برد و پای کوبان میانه هیاهوی بازار مسگران شام نوای گوشخراش پتک کوبیدن بر فلز سرد به عشق معشوق به سماع رفت.
شمس: میزبان بزم خدا
دگرگونی، خلاقیت و زایائی هنری مولوی در زندگانی دومش، تنها در شاعری او، خلاصه نمیشود. بلکه در موسیقی، و تأثیرپذیری شعر و موسیقی و رقص از یکدیگر، ظاهر میگردد.
تصریح شده است که مولوی، موسیقی میدانسته است. و رباب مینواخته است. (افلاکی3/83) و حتی به دستور او، تاری بر سهتار سنتی رباب میافزایند. همچنین نیز تأکید شده است که تنوع گستردهی مولوی در انتخاب وزن و قالب شعر، از موسیقیشناسی او پربار گشته است. لیکن از طرفی دیگر نیز جای ابهامی نیست که مولوی، تا پیش از آشنائی با شمس، حتی سماع نمیدانسته است. و آئین رقص چرخان را شمس به وی آموخته است (40-آ): رقصی دائرهوار که هم امروز نیز بنا بر شیوهی آن، درویشان مولوی را، بنام «درویشان چرخان» ، میشناسند!
بدینسان، ورود شمس به «قونیه»، و برخورد او با مولوی در 642 هجری/1244 میلادی، یک رویداد بزرگ پربار ادبی و هنری در تاریخ ادب ایران است.
من به چشم های بی قرار تو قول میدهم ریشه های ما به آب شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز میشویم
درویشی قصه ی زیر را تعریف می کرد:
یکی بود, یکی نبود.مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است.
آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رود.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود و استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.فرشته ی نگهبانی که باید او را به بهشت راهنمایی می کرد, نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد.
در جهنم هیچ کس از آدم دعوت نامه نمی خواهد, هرکس به آنجا برسد می تواند وارد شود.مرد وارد شد و آنجا ماند.چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه ی بهشت رفت, یقه ی فرشته ی نگهبان را گرفت و گفت این کار شما اشتباه محض است.
نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید:چه شده؟
شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت:مردی که به جهنم فرستاده اید همه چیز را در آنجا بر هم زده است.
از زمان ورودش نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان توجه می کند.حالا همه در جهنم با هم گفت و گو میکنند, یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.
جهنم جای این کارها نیست! لطفا این مرد را پس بگیرید.وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت:
« با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی,خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند.»
لیز خوردن بهانه ایست تا دست هایی رو که دوست داری محکمتر فشار بدی,
اولین برف بچه تهرونا مبارک
خودپنهانگری و مردمآزمائی: دو شیوه دفاعی شمس
کوتاه سخن، «شخصیت شمس» ، مرموز و «رازگرا» است. او انسانی «درونزی» است. بیشتر از آنچه که بیرون از خود زیسته باشد، در خویش زندگی کرده است. وی نهتنها، از نظر نظام روانی خویش، چنین است، بلکه در خود زیستی را، ضمناً بهعنوان یک روش دفاعی لازم، به عنوان یک نبرد شیوهای ایمن تر در زندگی، در جهانی بیتفاهم و نا ایمن، برای خویش برگزیده است. «خودپنهانگری» ، و «مردمآزمائی» ، دو شیوهی مکمّل یکدیگر، و دفاعی شمساند (2-آ، 4-آ، 6-آ، 8-آ، 12-آ، 17-آ، 19-آ، 20-آ، ش 75، 83، 93، 95، 102)!
«شمس» ، در خود پنهان میشود، و در فراسوی دژ ناشناسی و گمنامی خویش، کمین میکشد. کسی را در نظر میگیرد. انگاه، ناگهانی و پرخاشگرانه، چون یک شکارچی ماهر، حمله ضربتی را بسوی هدف، آغاز میکند. اگر هدف، آزمایش ضربتی شمس را، با خوشروئی و قبول، پاسخ گوید، شمس یکباره از آن او میشود. «شمس» ، خود «شکار صید خویش» میگردد!:
«هرکه را دوست دارم، جفا پیش آرم! آنرا قبول کرد، من ... از آن او، باشم!» (ش123)
«آری، مرا قاعده اینستکه: هر که را دوست دارم، از آغاز، با او، همه قهر کنم!» (ش112)
«اکنون، همه جفا، با آنکس کنم که دوستش دارم!» (ش124).
«شمس» ، خود را میشناسد، و روش خویشتن را، نیز آزموده است. بهخود اعتماد دارد، و نیز نسبت به واکنش دیگران، در برابر جاذبه شخصیت خویش، اطمینان میدهد. تصریح میکند که در عین خودپنهانگری، کیمنگری، و پیچیدهنمائی ظاهری:
«من، همچنینم که کف دست! اگر کسی، خوی مرا بداند، بیاساید، ظاهراً، باطناَ!» (ش116)
«به هرکه روی آریم، روی از همهجهان، بگرداند! مگرکه نمائیم، اما، روی به او، نیاریم! ...
«گوهر» داریم، به هر که روی آن، به او کنیم، از همه یاران، و دوستان، بیگانه شود!» (ش122)
«شمس» ، آگاهانه معتقد است که همهچیز را برای همهکس نمیتواند گفت، و نیز نباید گفت. واکنش تودههای بیتفاهم، اگر متعصب باشند، «تکفیر» است، و اگر لاابالی و بیتعصب باشند، «نیشخند» و «تحقیر» است (ش،59). از اینروی، سرانجام، پس از همه گفتهای خود، تأکید میکند که سخن، بیش از این نیارم گفتن. تنها «ثلثتی، گفته شد» (ش 166).
به پندار «شمس» ، خود را باید پنهان ساخت. مردمان را باید سخت آزمود، آنگاه به حریم شخصی خویشتن، اجازهی ورودشان داد! لکن آیا این آزمایش، کاری آسان است؟
«شمس» ، خود آنرا، کاری بس دشوار میداند. تا جائیکه میگوید:
ــ «شناخت این قوم، مشکلتر است از شناخت حق!» (ش225).
و معتقد است که:
ــ«همهکس، دوستشناس، نَبُوَد، و دشمنشناس، نَبُوَد! …
پس زندگانی، دوبار بایستی ] تا انسان [ … دشمن را شناسد، دوست را شناسد!» (ش214).
و «شمس» برای تائید لزوم «زندگانی دوباره» ، برای «شناخت مردمان» ، همزمان با «سعدی» ، تا اندکی پیش از وی، بدین شعر که نمیدانیم از خود اوست، یا از دیگری، استناد میجوید که:
تا بدانستمی ز دشمن، دوست،
زندگانی، دوبار بایستی!
دشمن دوستروی، بسیارند،
دوستی غمگسار بایستی! (مقالات، 372).
ای هفت سالگی
ای لحظه ی شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
بعد از تو آن عروسک خاکی
که هیچ چیز نمیگفت هیچ چیز به جز آب آب آب
در آب غرق شد
بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم
و به صدای زنگ که از روی حرف های الفبا بر میخاست
و به صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی دل بستیم
بعد از تو که جای بازیمان میز بود
از زیر میزها به پشت میزها
و از پشت میزها
به روی میزها رسیدیم
و روی میزها بازی کردیم
و باختیم رنگ ترا باختیم ای هفت سالگی
بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
بعد از تو تمام یادگاری ها را
با تکه های سرب و با قطره های منفجر شده ی خون
از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم
بعد از تو ما به میدان ها رفتیم
و داد کشیدیم
زنده باد
مرده باد
و در هیاهوی میدان برای سکه های کوچک آوازه خوان
که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند دست زدیم
بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم
برای عشق قضاوت کردیم
و همچنان که قلبهامان
در جیب هایمان نگران بودند
برای سهم عشق قضاوت کردیم
بعد از تو ما به قبرستانها رو آوردیم
و مرگ زیر چادر مادربزرگ نفس می کشید
و مرگ آن درخت تناور بود
که زنده های این سوی آغاز
به شاخه های ملولش دخیل می بستند
و مرده های آن سوی پایان
به ریشه های فسفریش چنگ میزدند
و مرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود
که در چهار زاویه اش ناگهان چهار لاله ی آبی روشن شدند
صدای باد می آید
صدای باد می آید ای هفت سالگی
بر خاستم و آب نوشیدم
و ناگهان به خاطر آوردم
که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخها چگونه ترسیدند
چه قدر باید پرداخت
چه قدر باید
برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت ؟
ما هر چه را که باید
از دست داده باشیم از دست داده ایم
مابی چراغ به راه افتادیم
و ماه ماه ماده ی مهربان همیشه در آنجا بود
در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی
و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند
چه قدر باید پرداخت ؟ ...
// فروغ فرخزاد
ای معنی عشق
ای یاد تو در خاطر من جاودانه
بی تو چشمم چشمه ی اشک شبانه
ای روشنایی ای چراغ زندگانی
ای رفته در ابر سیاه بی نشانی
وقتی تو رفتی
از مشرق لبها طلوع خنده ها رفت
از دست من وز دست ما اینده ها رفت
وقتی تو رفتی
مهتاب بام آسمان کمرنگ تر شد
وقتی تو رفتی
دنیا به چشمم از قفس هم تنگ تر شد
وقتی تو رفتی اندوه شوق زندگی را از دلم برد
وقتی تو رفتی
برگ درختان زرد شد خورشید افسرد
وقتی تو رفتی مرگ خندید
در جمع ما انگیزه های زیستن مرد
از باد پرسیدم کجا رفت
گفتا که من هم در پی آن رفته از دست
سر تاسر دنیا خزیدم
اندوه اندوه
او را ندیدم
از شب سراغت را گرفتم
شب گفت افسوس
او ماه من بود
من هم به امید طلوعش ماه ها تاریک ماندم
همراه مرغ حق به یادش نغمه خواندم
خود را به دریا ها و صحرا ها کشاندم
بایاد او در هر قدم اشکی فشاندم
در دشت های دور و نا پیدا دویدم
او را ندیدم
با ماه گفتم ماه من کو
رنگش پرید و زیر لب گفت
بر بام و روزن های عالم سر کشیدم
شب تا سحر سر تاسر دنیا دویدم
در لا بلای برگ جنگل ها خزیدم
با جست و جو ها خستگی ها شبروی ها
او را ندیدم
از رعد پرسیدم نامت
فریاد او در گنبد افلک پیچید
چون مادران داغدیده ناله سر کرد
با ابر گفتم قصه ات را
روی زمین را در غمت از گریه تر کرد
ای یاد تو در خاطر من جاودانه
ای بی تو من همسایه ی اشک شبانه
وقتی تو رفتی
اندوه شوق زندگی را از دلم برد
وقتی تو رفتی
برگ درختان زرد شد خورشید افسرد
وقتی تو رفتی مرگ خندید
در جمع ما انگیزه های زیستن مرد
// مهدی سهیلی
کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
به سرا پای تو لب می سودم
کاش چون نای شبان می خواندم
به نوای دل دیوانه تو
خفته بر هودج مواج نسیم
میگذشتم ز در خانه تو
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده لرزان حریر
رنگ چشمان ترا میدیدم
کاش در بزم فروزنده تو
خنده جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی خوابی بودم
کاش چون آینه روشن میشد
دلم از نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم می لغزید
گرمی دست نوازنده تو
کاش چون برگ خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا میکرد
در دل باغچه خانه تو
شور من ، ولوله برپا میکرد
کاش چون یاد دل انگیز زنی
می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم ترا میدیدم
خیره بر جلوه زیبایی خویش
کاش در بستر تنهایی تو
پیکرم شمع گنه می افروخت
ریشه زهد تو و حسرت من
زین گنه کاری شیرین می سوخت
کاش از شاخه سر سبز حیات
گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ای مایه عمر
شعله راز مرا میدیدی
فروغ فرخزاد //
بعد از آن دیوانگی ها ‚ ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام
گوییا او مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آیینه می پرسم ملول
چیستم دیگر به چشمت چیستم ؟
لیک در آینه می بینم که وای
سایه ای هم زانچه بودم و نیستم
همچو آن رقاصه هندو به ناز
پای میکوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمیجویم بسوی شهر روز
بیگمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آن را ز بیم
در دل مردابها بنهفته ام
می روم ، اما نمیپرسم ز خویش
ره کجا ... ؟ منزل کجا ...؟ مقصود چیست ؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
او چو در من مرد نا گه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوییا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت
آه ، آری ... این منم ، اما چه سود
او که در من بود دیگر نیست، نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست، کیست ؟
// فروغ فرخزاد
شمس الدین محمد پسر علی پسر ملک داد تبریزی از عارفان مشهور قرن هفتم هجری است، که مولانا جلال الدین بلخی مجذوب او شده و بیشتر غزلیات خود را بنام وی سروده است. از جزئیات احوالش اطلاعی در دست نیست؛ همین قدر پیداست که از پیشوایان بزرگ تصوف در عصر خود در آذربایجان و آسیای صغیر و از خلفای رکن الدین سجاسی و پیرو طریقه ضیاءالدین ابوالنجیب سهروردی بوده است. برخی دیگر وی را مرید شیخ ابوبکر سلمه باف تبریزی و بعضی مرید باباکمال خجندی دانسته اند. در هر حال سفر بسیار کرده و همیشه نمد سیاه می پوشیده و همه جا در کاروانسرا فرود می آمد و در بغداد با اوحدالدین کرمانی و نیز با فخر الدین عراقی دیدار کرده است. در سال 642 هجری وارد قونیه شده و در خانه شکرریزان فرود آمده و در آن زمان مولانا جلال الدین که فقیه و مفتی شهر بوده به دیدار وی رسیده و مجذوب او شد. در سال 645 هجری شبی که با مولانا خلوت کرده بود، کسی به او اشارت کرد و برخاست و به مولانا گفت مرا برای کشتن می خواهند؛ و چون بیرون رفت، هفت تن که در کمین ایستاده بودند با کارد به او حمله بردند و وی چنان نعره زد که آن هفت تن بی هوش شدند و یکی از ایشان علاءالدین محمد پسر مولانا بود و چون آن کسان به هوش آمدند از شمس الدین جز چند قطره خون اثری نیافتند و از آن روز دیگر ناپدید شد. درباره ناپدید شدن وی توجیهات دیگر هم کرده اند. به گفته فریدون سپهسالار، شمس تبریزی جامه بازرگانان می پوشید و در هر شهری که وارد می شد مانند بازرگانان در کاروانسراها منزل می کرد و قفل بزرگی بر در حجره میزد، چنانکه گویی کالای گرانبهایی در اندرون آن است و حال آنکه آنجا حصیر پاره ای بیش نبود. روزگار خود را به ریاضت و جهانگردی می گذاشت. گاهی در یکی از شهرها به مکتبداری می پرداخت و زمانی دیگر شلوار بند میبافت و از درآمد آن زندگی میکرد.
ورود شمس به قونیه و ملاقاتش با مولانا طوفانی را در محیط آرام این شهر و به ویژه در حلقه ارادتمندان خاندان مولانا برانگیخت. مولانا فرزند سلطان العلماست، مفتی شهر است، سجاده نشین باوقاری است، شاگردان و مریدان دارد، جامه فقیهانه میپوشد و به گفته سپهسالار (به طریقه و سیرت پدرش حضرت مولانا بهاءالدین الولد مثل درس گفتن و موعظه کردن) مشغول است، در محیط قونیه از اعتبار و احترام عام برخوردار است، با اینهمه چنان مفتون این درویش بی نام و نشان میگردد که سر از پای نمی شناسد.
با گریه های یکریز
یکریز
مثل ثانیه های گریز
با روزهای ریخته
در پای باد
با هفته های رفته
با فصل های سوخته
با سالهای سخت
رفتیم و
سوختیم و
فروریختیم
با اعتماد خاطره ای در یاد
اما
آن اتفاق ساده نیفتاد
گرانبار شد ، گوشم از پند ها
برآنم ، که تا بُگسلم بَندها
هر آن دل ، که شد بسته ی دام ِ عشق
رهایی نیابد به ترفندها
پرستنده ام بر تو ، ای خانه سوز
کجا ترسم ، از شرم ِ پیوند ها
ز تنهاییم ، باغ ِ دل تیره بود
تو جانش دمیده به لبخند ها
کنون ، چامه گویم بران روی و موی
در آغوش ِ هر چامه ، گلقندها
به افسون ِ آن چشم ِ مستت که هست
مرا تکیه پروردِ سوگندها
که از شور ِ مهرت ، چنان سرخوشم
که بر کام ِ دل ، آرزومندها
مرا بندگی بین و در سایه گیر
که شرط است ، لطف از خداوندها
تو نور ِ دلی ، ای فروزنده بخت
که بازت نجویم همانند ها
خوش آندم ، که افشانمت جان به پای
چو بر گونه ی آذر ، اسپند ها
// فریدون توللی
با سلام به همه وبلاگ نویسان عزیز وحرفه ای
یه سوال داشتم در مورد وبلاگم:
صفحه اصلی من با اینترنت اکسپلرر درست باز نمیشه(یعنی باز میشه ولی پستها رو نشون نمیده وفقط آرشیو رو نشون میده) ولی با بقیه بروزرها مثل فایر فاکس و اپرا و ...مشکلی نداره و باز میشه .چیکار باید بکنم؟
همیشه از مولانا میخوانیم و کم و بیش با او آشنا هستیم ، اما کمتر کسی مراد مولانا رو بخوبی خود او میشناسد.
بیائیم و کمی هم با شمس آشنا شویم به راستی این شمس کیست که مولانا که خودش در این حد از عرفان و معنویات است مرید او شده بوده.
قسمت ١:
سخن شمس: آئینهی شخصیت او
«سخن شمس»، آئینه شخصیت پیچیده دوزیستی، درونگر، و خودگرای اوست. در عین روشنی، مبهم است. در عین دلپذیری، شلاقگونه است. فشرده و کوتاه است. نغز است. از آموزش و آرمان، گرانبار است. از اینروی فراز آنها، به تندی، نمیتوان، درگذشت. بلکه با آنها، باید زیست. در آنها، اندیشید. بر آنها، مرور کرد. بدانها، مأنوس گشت. از ظاهر آساننمای آنها، عبور کرد، و به عمق باطن آنها، راه یافت، تا به پیام، به درونمایه، به هدف آنهاــ نزدیک کردن به چیزی، دوردست! ــ فرا در رسید!
سخن شمس، چنانکه خود معترف است، دوچهرهای است. درونه و برونه دارد. نقابی ظاهراً مستقل، بر سیمای باطنی گریزنده و لغزان است. دوبعدی است. دوزیستی است. نیازمند است به بازخوانی و دوباره کاوی است (ش80، 135، 136، 138).
«سخن شمس»، ویراسته نیست. به احتمال قوی، وی همه را، ننوشته است (ش، 73). اگر هم پارهای از آنها را نوشته باشد (ش43، 65)، احیاناً هیچگاه دیگر آنها را نپرداخته، از نو باز ننگاشته، و پاکنویس نکرده است.
«سخن شمس»، قالباً بیمقدمه آغاز میشود. بدون پرسه و معطلی، بدون طی بیراهه، و پریدن به این شاخ و آن شاخ، بهطور مستقم، به سوی هدف میتازد. و شمس، خود بدین کیفیت سخن خویش، آگاه است، و از آن با غرور، یاد میکند:
«اگر ربع مسکون، جمله یک سو باشند، و من به سویی، هر مشکلشان که باشد، همه را جواب دهم، و هیچ نگریزم از گفتن، و سخن، نگردانم، و از شاخ، به شاخ، نجهم!» (ش84).
من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفش هایم هی جفت می شوند
و کور شوم اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره قرمز را
وقتی خواب نبودم دیده ام
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست
و مثل آن کسی ست که باید باشد
فروغ فرخزاد //
آخر اگر گناه تو بی گناهی های منست بی گنهی از آن تو ، گناهکار نیز منم
زلال و پاک وصالحی ، منزهی و بی رقیب به محتسب بگو که تو، بی گنهی و بی نصیب
// ٨٨/٠٨/٠١
مرا امشب ای زن ،دمی همزبان شو
که تا قصه ی درد خود بازگویم
تو را گویم آن غم که با کس نگفتم
که گر راز گویم به همراز گویم
تو را دانم ای زن گر افتد گزندی
پناهی نداری مگر بازوانم
دریغا ! از این ماجرا شرمگینم
که خود بی پناهم که خود ناتوانم
چه دردی ست ، آوخ ، چه درد گرانی
پی لقمه یی نان ، به هر سو دویدن
بر نکسان دغل ایستادن
به پای فرومایه مردم خمیدن
بسا روزگاران که طی شد ز عمرم
که با خون دل خنده بر لب نهادم
دریغا که با سفلگی خو گرفتم
ز بس سفلگان را به پای اوفتادم
رییس است او کارمندویم من
غلط رفت ! من بنده ی پست اویم
که غیر از خطایش صوابی نبینم
که غیر از رضایش رضایی نجویم
ندانم خطا ، باز ، از من چه سر زد
که امروز بار دگر خشمگین شد
ز جا جست ناگه خروشان و جوشان
دو چشمش پر از خون رخش پر ز چین شد
چنان ناسزا گفت کز خویش رفتم
پریشان شدم زان همه هرزه گویی
به نرمی نگاهی به هر سو فکندم
گرینده از بیم آبرویی
نهانی ز رحم و ز رقت نشانی
به چشمان یاران همکار دیدم
سراپای من شعله ی خشم و کین شد
ز دل ناله یی آتشین برکشیدم
لبم باز شد تا به فریاد گویم
چه نازی که این منصب و پایه داری؟
از آن در چنین پایه یی استواری
که از پستی و سفلگی مایه داری
کدامین هنر داری از من فزونتر
مگردزدی و ژاژخایی و پستی ؟
ترا گر نبود این هنرها که گفتم
نبودی در این پایه کامروز هستی
ولی زان همه گفته ها برنیامد
ز لبهای خشکم مگر دود آهی
که دانسته بودم که نان خواهد از من
زن خسته ی ، کودک بی گناهی
چو دل بسته بودم بدین زندگانی
ز آزادی و بی نیازی گسستم
فرومایگی بین که طبع غنی را
به پای فرومایه مردم شکستم
کنون بهرت آورده ام نان چه نانی
ز خواری و از بندگی حاصل من
خورش گر ندارد مکن ناسپاسی
که آغشته ، ای زن ! به خون دل من
سیمین بهبهانی //
ای شرمگین نگاه غم آلود
پیوسته در گریز چرایی ؟
با خنده ی شکفته ز مهرم
آهسته در ستیز چرایی ؟
شاید که صاحب تو ، به خود گفت
در هیچ زن عمیق نبیند
تا هیچگه ز هیچ پری رو
نقشی به خاطرش ننشیند
اما ز من گریز روا نیست
من ، خوب ، آشنای تو هستم
اینسان که رنج های تو دانم
گویی که من به جای تو هستم
باور نمی کنی اگر از من
بشنو که ماجرای تو گویم
در خاطرم هر آن چه نشانی است
یک یک ، ز تو ، برای تو گویم
هنگام رزم دشمن بدخواه
بی رحم و آتشین ، تو نبودی ؟
گاه ز پا فتادن یاران
کین توز و خشمگین ، تو نبودی ؟
هنگام بزم ، این تو نبودی
از شوق ، دلفروز و درخشان ،
جان بخش چون فروغ سحرگاه
رخشنده چون ستاره ی تابان ؟
در تنگی و سیاهی زندان
سوزنده چون شرار تو بودی
آرام و بی تزلزل و ثابت
با عزم استوار تو بودی
اینک درین کشآکش تحقیر
خاموش و پر غرور تویی ، تو
از افترا و تهمت دشمن
آسوده و به دور تویی ، تو
ای شرمگین نگاه غم آلود
دیدی که آشنای تو هستم ؟
هنگام رستخیز ثمربخش
همرزم پا به جای تو هستم ؟
بیا لب وا کنیم هم غصه ی من
بیا بیدار کنیم خوابیده ها رو
بیا آشتی بدیم با قصه هامون
تمام دستای از هم جدا رو
بیا گلخونه کن ویرونه ها رو
که قمری جای زاغا رو بگیره
نمی خوام گلدون مادربزرگم
رو طاقچه از بوی غربت بمیره
قفلای خونی صندوقچه ی ما
هزارون ساله گم کرده کلیده
بیا با قلبامون رستم بسازیم
که اون که دشمنه ، دیو سفیده
بیا قفل و کلید رو مهربون کن
که سخته سوت و کور خونه هامون
بیا با دستای هم پل ببندیم
که رد شه قاصد از رودخونه هامون
اگه شب مثل زندون تنگ و تاره
کلید صبحمون تو دستای ماست
اگه امشب ، شب مرگ ستاره ست
چراغ راهمون خورشید فرداست
صبح اصلا حوصله نداشم و اعصابه له بود
فکر کردم که امروز چه روز بیخودیه
اما ؛
یه اتفاق ؛
یه اتفاق خیلی خوب کلا حال و هوامو عوض کرد
خیلی خوشحال شدم ، خیلی . . .
همتی کن تا نخواری پشت خویش وارهی از منت انگشت خویش
گر بخوارد پشت تو آن ناخن انگشت تو خم شود از بار منت پشت تو
پس باید سعی کنیم نه تنها از هیچ احدی بلکه از انگشتامونم کاری نخوایم ،چون اونم منت میذاره سرمون . . .
پاییز
دوش ، از دل ِ شوریده سراغی نگرفتی
بر سینه ، غمی هشتی و داغی نگرفتی
ای چشم و چراغ ِ شب ِ تاریک ِ فریدون
افتادم و دستم به چراغی نگرفتی
پاییز ِ دل انگیز ِ سبکسایه ، گذر کرد
بر کام ِ دلم ، گوشه ی باغی نگرفتی
روزان و شبانت ، همه در مشغله بگذشت
لختی ننشستی و فراغی نگرفتی
در حسرت ِ آغوش ِ تو خون شد دل و یکروز
در بازوی ِ من ، دامن ِ راغی نگرفتی
بر گو چه شد ای بلبل ِ خوش نغمه ، که از لطف
دیگر خبر از لانه ی زاغی نگرفتی
گلزار ِ فریدونی و این طرفه که یک عمر
بوییدت و او را به دماغی نگرفتی
فریدون توللی //
ماه ، دل افسرده ، در سکوت ِ شبانگاه
بوسه ی غم زد به کوهسار و فرو رفت
چهره ی او بود گوئیا که غم آلود
رفت و ندانم چها که بر سر ِ او رفت
سایه فزونی گرفت و دامن ِ پندار
رفت بدانجا که بی نشان و کران بود
رفت بدانجا که خنده مستی ِ غم داشت
رفت بدانجا که اشک بود و خزان بود
خسته ز آوارگی ، به دره ی تاریک
سر به سر ِ صخره کوفت بد و بنالید
چون دل آواره بخت ِ من که هوسناک
روی بهر آستان نهاد و بنالید
راست ، تو گفتی نگاه ِ دوزخیان داشت
دیده ی اندوهبار ِ اختر ِ شبگرد
یا غم ِ آیندگان ِ خاک همی دید
کاین همه افسرده بود و خسته و دلسرد
من به شب ِ تیره بسته دیده ِ افسوس
مست ، در اندیشه های غمزده بودیم
پنجره بگشاده بر سیاهی ِ شبگیر
در پیری آن آرزوی گمشده بودم
باد بتوفید و ناگهان ز دمی سرد
شمع خموش گرفت و کلبه بیفسرد
خش خش ِ آرام ِ پایی از گذر ِ باغ
روی به ایوان نهاد و حاقه به در خورد
خاستم از جا هراسناک و سبکخیر
کلبه سیه بود و باد در تک و پو بود
کیست ؟ در آن تیرگی دو بازوی پر مهر
گرم و سبک حلقه زد به گردنم
او بود
فریدون توللی //
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدار شد بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من نقش خوابی بود
ای خدا ... بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من !
ای دریغا در جنوب ! افسرد
بعد از او دیگر چی می جویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم ؟
اشک سردی تا بیافشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
فروغ فرخزاد //
هر روز صبح وقتی در آفریقا خورشید طلوع می کند، یک غزال شروع به دویدن می کند و می داند سرعتش باید بیشتر از یک شیر باشد تا کشته نشود
هر روز صبح وقتی در آفریقا خورشید طلوع می کند، یک شیر شروع به دویدن می کند و می داند باید سریعتر از آن غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد
مهم نیست غزال هستی یا شیر... با طلوع آفتاب، دویدن را آغاز کن
// آنتونی رابینز
حرمت اعتبار خود را
هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران
مشکن
که ما هر یک یگانه ایم
موجودی بی نظیر و بی تشابه
و آرمانهای خویش را
به مقیاس معیارهای دیگران
بنیاد مکن
تنها تو می دانی که « بهترین » در زندگانیت
چگونه معنا می شود.
جمعه وقت رفتنه
موسم دل کندنه
خنجر از پشت میزنه
اون که همراه منه . . .
ازدواج علی و فاطمه
فاطمه زهرا علیهاالسلام دختر پیغمبر اکرم و از دوشیزگان ممتاز عصر خویش بود. پدر و مادرش از اصیل ترین و شریف ترین خانواده های قریش بودند. از حیث جمال ظاهری و کمالات معنوی و اخلاقی از پدر و مادر شریفش ارث می برد. و به عالیترین کمالات انسانی آراسته بود. شخصیت و عظمت پیامبر اکرم روز به روز در انظار مردم بالا می رفت و قدرت و شوکت او زیادتر می شد به همین علت دختر عزیزش زهرا (علیها السلام) همواره مورد توجه بزرگان قریش و رجال با شخصیت و ثروتمند قرار داشت هر از چندگاه از او خواستگاری می کردند اما پیامبر با خواستگاران طوری رفتار می کرد که می پنداشتند مورد غضب پیامبر قرار گرفته اند.
غمی که این روزها به دوش میکشیم هم دقیقا مصداق همین شعر فریدونه:
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
گفتگو از مرگ انسانیت است . . .
حیف که تو این وبلاگ نمیخوام از این حرفها بزنم
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرده بود
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
فریدون مشیری
باز من دیوانه ام مستم
باز میلرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
ها اینخراشی به غفلت گونه ام راتیغ
ها این پربشی صفای زلفکم رادست
وآبرویم نریزید
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک
اینجا آسمان ابریست،
آنجا را نمیدانم...
اینجا شده پائیز ،
آنجا را نمیدانم...
اینجا فقط رنگ است ،
آنجا را نمیدانم...
اینجا دلی تنگ است ،
آنجا را نمیدانم...
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!
نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن ...
استاد دکتر علی شریعتی /
دورتر از همه غروب ها
خورشید به نوشته هایم نمی تابد
اما من
با تمام وجود از تو می نویسم
روستای چیمه رود
آب وهوا:
مناطق نطنز بعلت ساختار اقلیمی دارای چندین نوع وضعیت آب و هوایست ،شامل معتدل کوهستانی و کوهپایه ای و دشت و کویری می باشد، که در نتیجه روستاهای مشرف به دامنه قله های کرکس دارای آب و هوای خنک و معتدل کوهستانی است.خود مرکز شهرستان نطنز دارای آب وهوای معتدل کوهپایه ایست و روستاهای واقع در بخشهای بادرود دارای آب و هوای خشک و گرم می باشد،بطوری که با کشت باصطلاح زمستانه اولین میوه های نوبرانه به بازار تهران روانه میشود ، مانند سیفیجات یعنی میوه های بوته ای، همچنین در قسمتی از این نواحی درخت نخل خرما نیز قابل حصول بوده،حوزه بخش کویری نطنز همین منطقه بادرود می باشد ، و اما روستاهای واقع در دامنه قله مرتفع کرکس که به ارتفاع حدوداً 4000 متر میباشد آب و هوای سردی داشته مانند روستای بیتند(بیدهند) و تامه، چرا که در قسمتهایی از قله کرکس تا فصل تابستان برف موجود بوده ، تامین آب دو روستای یاد شده از برف زمستانی میباشد ، سایر روستاهای واقع در قسمتهای کوهستانی کرکس دارای آب وهوای معتدل کوهستانیست ، گیاهان طبیعی در این قسمت مانند زیره و حتی زرشک کوهی می باشد. گیاه "گون" که کتیرا حاصله از این گیاه می باشد به فراوانی یافت میگردد
خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان
روز اول که از خاک سرشتند گلشان سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمی ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همی کردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله می رقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام
خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام
خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه زیبا و زشت
خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم
خدا رو می خوام نه واسه روزهای تلخ آخرم
خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکوی مقام
خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برامزندگی هنر نقاشی کردن است بدون پاک کردن. پس همیشه چنان زندگی کن که چون به عقب باز گشتی نیاز به پاک کردن نباشد
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت
گلی را که دیروز
به دیدار من هدیه آوردی ای دوست
دور از رخ نازنین تو
امروز پژمرد
همه لطف و زیبایی اش را
که حسرت به روی تو می خورد و
هوش از سر ما به تاراج می برد
گرمای شب برد
صفای تو اما گلی پایدار است
بهشتی همیشه بهار است
گل مهر تو در دل و جان
گل بی خزان
گل تا که من زنده ام ماندگار است
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آن کس چیز می بخشد، بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آن کس چیز می بخشد، ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
| اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را | به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را | |
| بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت | کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را | |
| فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب | چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را | |
| ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است | به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را | |
| من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم | که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را | |
| اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم | جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخا را | |
| نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند | جوانان سعادتمند پند پیر دانا را | |
| حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو | که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را | |
| غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ | که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را |
حافظ /
در اواسط سالهای ۱۹۶۰ دو هنرمند سرشناس در دو نقطهً مختلف جهان، چهرهً زن مدرن را که سعی در دست و پنجه نرم کردن با تمام سردگمی ها و بحران ناشی از به دست آوردن هویتی نو را داشتند به رسم کشیدند. در سال ۱۹۵۹ فروغ فرخزاد چهارمین مجموعهً شعر خود "تولدی دیگر" را که شامل شعر تکان دهندهً "درغروبی ابدی" ست به چاپ رسانید. سه سال بعد، در سال ۱۹۶۲، یکی از برجسته ترین فیلم سازان ایتالیا میکل آنجلو آنتونیونی یکی از مهمترین شاهکارهای نه تنها سینمای ایتالیا بلکه سینمای جهان، فیلم "کسوف" را به اکران در آورد. آنچه برای این دو هنرمند شایان توجه و اهمیت بود دیگرترسیم دورهً تحول زن از موقعیتی وابسته و ثانوی به استقلال و آزادی نبود بلکه آنچه هر دوی آنان را به خود جلب کرده بود تشریح پیامدهایی بود که این تحول به دنبال داشت.
فروغ جوان
زیباترین لحظه های زندگی در چشم فروغ شاعر ،لحظه های شاد و بی خیال کودکی است. عجیب است ، فروغ در شعر «آن روزها رفتند» از دوران نوجوانی،در آستانه جوانی ،با حسرت یاد می کند: اما در آخرین شعرش از جوانی هم در میگذرد و به هفت سالگی می رسد؛ می گوید:
ـ ای هفت سالگی
ای لحظه ی شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت،در انبوهی از جنون و جهالت رفت.
بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست…
ایمان بیاوریم…، «بعد از تو»
بشنو از نی ، نی نوای دل بود
نی به خلقت همچو دل از گل بود
نی سخن میگوید از هجران و سوز
همره دل می شود آن هم به سوز
دل به نی می گوید و نی هم به دل
گفتگوی آن دو را بشنو به دل
همدلی اینگونه اش شور و صفاست
نی به تنهایی خموش و بینواست
گرچه نی سوزد همی خاکستر است
دل هم از خاک است و خاکش بستر است
آنکه گوید بشنو از نی یا زدل
خواهد از نشنیدنت نائی خجل
آنکه از حق گویدا بشنیدنیست
آن که ناگوید زحق ، او مردنیست
پس پسرجان نای حق را گوش کن
وانگه آن تقدیم صاحب هوش کن
حال خواهی بشنو از نی یا زدل
منعمت گفتا عزیز جان دل
استاد حسن منعم - شاعر معاصر /
نشنو از نی ،نی حصیری بینواست بشنو از دل ،دل حریم کبریاست
نی چو سوزد تل خاکستر شود دل چو سوزد ، محفل دلبر شود
روح الله موسوی خمینی /
نی
![]()
بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
نی حریف هر که از یاری برید
پرده هایش پرده های ما را درید
همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟
نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند
محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست"
هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد
درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید ، والسلام
مولانا /
بعد از ده سال :
دیروز همه بچه ها رو دیدیم .همه بودن: ، مجید بکائی، ناصرپولادوند ، نویدعابدی نیا ، نیماعابدینی وخودم محمدرضا باقری چیمه.
قراری که سال 78 ، سال آخر دبیرستان گذاشته بودیم .البته تو این مدت هممون با هم ارتباط داشتیم ولی خب یه قرار سمبلیک بود
فقط جای دو نفر خالی بود : علیرضا برهانی و مجید اسدپور ،
ای چـــرخ فلک خـــرابی از کینه تــــوست بیـــدادگـــری شیــوه دیــرینه تـــــــــــوست
وی خــــــاک اگـــــر سینـــــه تـــو بشکافنـد بس گــــوهـــر قیمتی که در سینـــــــه تــوسـت
در مورد آقا مجید هم باید بگم:
ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
وقرار بعدیمون شد 9/9/ 99