درباره نویسنده
محمد باقری
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من , من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد , من نه عاشق هستم نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید , من به دنبال نگاهی هستم که مرا از پس دیوانگیم می فهمد
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • محمد باقری
صفحات اختصاصی
  • 2
مطالب اخیر
  • ترجیع بند زیبای محتشم کاشانی#1
  • دیدگاه بزرگان در مورد عاشورا
  • تسلیم مطلق در برابر معبود
  • چرا گل شقایق را شقایق عاشق نامیدند؟
  • جمعه ای سرد و تاریک
  • متن سنگ قبر فروغ فرخزاد
  • سفر ایستگاه
  • سرد سبز
  • تا شقایق هست زندگی باید کرد؟!
  • Alone
  • چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند...
  • ای پناه بی پناهان
  • خداحافظ گل م...
  • با خاطراتم
  • دوست یا دشمن
  • بر گور لیلی
  • خیال منی
  • عصیان شاهکار فروغ فرخزاد
  • سیمین بهبهانی
  • سال نو مبارک
  • شنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
  • چهارم دبستان . . .
  • برف میبارد . . .
  • مذهب
  • سیمین بهبهانی
  • میلاد عشق
  • سالها بود به دنبال یک بسیجی واقعی می گشتم . . .
  • هوا بس ناجوانمردانه سرد است ؛
  • تجربه ای نو
  • مشغله های فکری
کلمات کلیدی مطالب
  • فروغ فرخزاد (٩)
  • بهترین اشعار نو (۸)
  • قیصر امین پور (٦)
  • سیمین بهبهانی (٥)
  • شمس تبریزی (٤)
  • مهدی سهیلی (٤)
  • نی (۳)
  • سفر ایستگاه (٢)
  • نامه (٢)
  • رفتن (٢)
  • حافظ (٢)
  • ایاک نعبد و ایاک نستعین (٢)
  • حکیم عمر خیام (٢)
  • شنبه (٢)
  • دکتر شریعتی (٢)
  • برترین شعر (٢)
  • سهراب سپهری (٢)
  • یغما گلرویی (٢)
  • به تو می اندیشم (٢)
  • بهترین اشعار فروغ فرخزاد (٢)
  • پیوند ارواح (٢)
  • فریدون توللی (٢)
  • کس نخوارد پشت من جز ناخن انگشت من (٢)
  • همتی کن تا نخواری پشت خویش (۱)
  • یه روز عالی (۱)
  • هم غصه (۱)
  • نگاه آشنا+سیمین بهبهانی (۱)
  • مولانا جلال الدین رومی و شمس تبریزی (۱)
  • سخنان زرتشت (۱)
  • گمشده فروغ فرخزاد (۱)
  • آرزوی فروغ فرخزاد (۱)
  • وقتی تو رفتی (۱)
  • ای هفت سالگی (۱)
  • هوا بس ناجوانمردانه سرد است (۱)
  • جهنم زیبا می شود (۱)
  • من به چشم های بی قرار تو قول میدهم (۱)
  • شمس: میزبان بزم خدا (۱)
  • مولوی، دلسوخته ای که دنبال وصل بود (۱)
  • بهاءالدین ولد سلطان العلمای خراسان (۱)
  • حسین بن احمد خطیبی (۱)
  • نگاه آشنا (۱)
  • نگاه آشنا+هوشنگ ابتهاج (۱)
  • زندگی کوتاه است (۱)
  • بخندیم و ببخشیم (۱)
  • سخن زیبای سید محمد خاتمی (۱)
  • جهانی را تصور کن، بدون نفرت و باروت (۱)
  • شاهکار فروغ فرخزاد (۱)
  • عروسک کوکی فروغ فرخزاد (۱)
  • چو شمع سوخته آن به که بی سخن باشی (۱)
  • من با توام (۱)
  • نامه تو (۱)
  • سراپا اگر زرد و پژمرده ایم (۱)
  • زندگی عشق است ، عشق افسانه نیست (۱)
  • شعر فیلم محاکمه در خیابان (۱)
  • وگه گاهی دو خط شعری (۱)
  • رفیقان یک به یک رفتند (۱)
  • ایران من ای سرزمین کوروش (۱)
  • آدمـک آخــرِ دنیــاست، بخند (۱)
  • آپدیت آنتی ویروس nod32 (۱)
  • ای دور نزدیک (۱)
  • ای بی من و همیشه با من (۱)
  • وحیدنیک سیما (۱)
  • بگذارید ساعتها بخوابند (۱)
  • بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست (۱)
  • سر دوراهی موندم (۱)
  • ایزد چو نخواست آنچه من خواسته ام (۱)
  • گر جمله صواب است که او خواسته است (۱)
  • ساحل امید (۱)
  • موج داره میاد (۱)
  • ساده لوحی گفت با فرزانه یی (۱)
  • صورت ماهگون یار (۱)
  • خاطره های خوب تو (۱)
  • یاد یار (۱)
  • نبود تو (۱)
  • وقتی دل از نبود تو دلگیر می شود (۱)
  • بی شک برای بوسه کمی دیر می شود (۱)
  • مشوریده (۱)
  • به مناسبت تولد مولانا (۱)
  • عشق آمدو شد چو خونم اندر رگ و پوست (۱)
  • تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست (۱)
  • خون دل و گلوله و باروت (۱)
  • آبگیر پر از اشک (۱)
  • با آن سه رادمرد چه کردند (۱)
  • وحید جلیلوند (۱)
  • وحید جلیلوندگوینده صداوسیما (۱)
  • ستاره زد سلام کن (۱)
  • می شد از بودن تو عالمی ترانه ساخت (۱)
  • مگه می شه از عروسک شعر عاشقونه ساخت (۱)
  • کوههای ایستادگی ام را از نو بنا کردی (۱)
  • چشمه اشکم را خشکاندی (۱)
  • خواسته ام را خواستی (۱)
  • ای سراپا احساس (۱)
  • بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذرنگی (۱)
  • با اینا زمستونو سر می‌کنم (۱)
  • با نفس همیشه در نبردم (۱)
  • وز کرده ی خویش تن به دردم چه کنم (۱)
  • مشکل من خود منم (۱)
  • منم که با من دشمنم (۱)
  • شهادت حضرت فاطمه (۱)
  • بادیدن این کوچه تاریک و تنگ (۱)
  • the great wall of china (۱)
  • سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد (۱)
  • عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست (۱)
  • میلاد مادر (۱)
  • آخر گشوده شد (۱)
  • بهترین هدیه تولدم (۱)
  • ای کلید درهای بسته (۱)
  • یا سریع الرضا (۱)
  • مرو ای گدای مسکین در خانه علی زن (۱)
  • که علی زند به شبها در خانه گدا را (۱)
  • علی مظهر عدالت (۱)
  • خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند (۱)
  • روز وصل دوستداران یاد باد (۱)
  • یادباد آن روزگاران یاد باد (۱)
  • شب رفتنت عزیزم (۱)
  • هرگز از یادم نمیره (۱)
  • پایان یک سفر (۱)
  • سفری به عمق رویاها (۱)
  • دردی ست مرا به جان و دل پیوسته (۱)
  • ماه ندامت از کرده هامون (۱)
  • از دست عزیزان چه بگویم؟! (۱)
  • هیچ کس اشکی برای مانریخت (۱)
  • گاه برحافظ تفآل می زنم (۱)
  • کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور (۱)
  • مشغله های فکری (۱)
  • تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد (۱)
  • تجربه ای نو (۱)
  • یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم (۱)
  • از کتاب هنوز در سفرم (۱)
  • برف میبارد (۱)
  • چهارم دبستان (۱)
  • شعر کاج آقای محبت (۱)
  • بهترین شعر فروغ فرخزاد (۱)
  • خیال منی (۱)
  • بهترین های سیمین بهبهانی (۱)
  • بر گور لیلی (۱)
  • با خاطراتم (۱)
  • دوباره یاد قدیما افتادم (۱)
  • خداحافظ گل مریم (۱)
  • خداحافظ کمی غمگین (۱)
  • کتاب حق و باطل (۱)
  • maya angelou poetry (۱)
  • تا شقایق هست زندگی باید کرد ؟! (۱)
  • قطار می رود تو می روی (۱)
  • متن سنگ قبر فروغ فرخزاد (۱)
  • من از نهایت شب حرف میزنم (۱)
  • نه به فکرم که رشته پاره کنم (۱)
  • نه بر آنم که از تو بگریزم (۱)
  • چرا گل شقایق را شقایق عاشق نامیدند؟ (۱)
  • شقایق گفت : با خنده ، نه بیمارم ، نه تب دارم (۱)
  • یکی درد و یکی درمان پسندد (۱)
  • دیدگاه بزرگان در مورد عاشورا (۱)
  • دیدگاه شریعتی در مورد عاشورا (۱)
  • دیدگاه مطهری در مورد عاشورا (۱)
  • دیدگاه شهیدی در مورد عاشورا (۱)
  • بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد (۱)
  • در رنجی که ما می بریم (۱)
  • غروب چمن (۱)
  • در جواب مولانا (۱)
  • در جواب مولانا و خمینی(اشعار پایین) (۱)
  • فروغ فرخزاد، آنتونیونی و بحران زن مدرن (۱)
  • صائب تبریزی در جواب حافظ (۱)
  • ونهایتا شهریار مباحثه حافظ و صایب را خاتمه داد (۱)
  • هدیه دوست (۱)
  • گلی را که دیروز به دیدار من هدیه آوردی ای دوست (۱)
  • فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود (۱)
  • خدا رو دوست دارم (۱)
  • روز شنبه بر همگی مبارک (۱)
  • ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی (۱)
  • حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد (۱)
  • خوب رویان جهان (۱)
  • روستای چیمه رود (۱)
  • معرفی روستای چیمه رود (۱)
  • دورتر از همه غروب ها (۱)
  • از تو می نویسم (۱)
  • شعاری برای زیستن (۱)
  • استاد دکتر علی شریعتی (۱)
  • اینجا آسمان ابریست (۱)
  • برگرفته از فیلم ضیافت/مسعود کیمیایی- 88/8/8 (۱)
  • لخظه دیدار نزدیک است (۱)
  • از همان روزی که دست حضرت قابیل (۱)
  • گشت آلوده به خون حضرت هابیل (۱)
  • گفتگو از مرگ انسانیت است (۱)
  • ازدواج علی و فاطمه (۱)
  • جمعه وقت رفتنه (۱)
  • اندوه تنهایی (۱)
  • رفتم به کنار رود (۱)
  • نصایح زیبای زرتشت به پسرش : (۱)
  • مولانا جلال الدین رومی (۱)
  • مهدی اخوان ثالث (۱)
  • فریدون مشیری (۱)
  • مریم حیدرزاده (۱)
  • من یه آواز اسیرم (۱)
  • شنبه های زیبا (۱)
  • به تو نمیشه راس نگفت (۱)
  • بازم دارم بچه میشم (۱)
  • مثل قدیمای قدیم (۱)
  • آنتونی رابینز (۱)
  • خداحافظ همین حالا (۱)
  • آنتی ویروس nod32 (۱)
  • تصور کن (۱)
  • چقدر خنده داره (۱)
  • یا امیر المومنین (۱)
  • من خواب دیده ام (۱)
  • روزمادر (۱)
  • جرقه (۱)
  • محمد علی بهمنی (۱)
  • ایرج جنتی عطایی (۱)
  • صائب تبریزی (۱)
  • اردلان سرفراز (۱)
  • چیمه رود (۱)
  • ماه رمضان (۱)
  • رویای من (۱)
  • حسرت همیشگی (۱)
  • جای تو خالی (۱)
  • میلاد عشق (۱)
  • روز سرنوشت (۱)
  • توپولف (۱)
  • اشعار مریم حیدرزاده (۱)
  • سرد سبز (۱)
  • صدای همهمه می‌آید (۱)
  • مخاطب تنهای بادهای جهانم (۱)
  • اشعار خودم (۱)
  • آن روزها (۱)
  • گناه تو (۱)
  • غزل دلتنگی (۱)
  • عزیز من (۱)
  • سال 88 (۱)
  • هوشنگ ابتهاج(سایه) (۱)
  • بعد از تو (۱)
  • زمستان است (۱)
  • اشکی در گذرگاه تاریخ (۱)
  • مرتضی مطهری (۱)
  • اولین برف (۱)
  • آپدیت nod32 (۱)
  • هرگز نخواب کوروش (۱)
  • خیام (۱)
  • نیایش (۱)
  • nod32 (۱)
  • سفر (۱)
  • عشق (۱)
  • امید (۱)
  • زندگی (۱)
  • دروغ (۱)
  • سایه (۱)
  • آرزو (۱)
  • خاطره (۱)
  • محبت (۱)
  • مولانا (۱)
  • معجـزه (۱)
  • فروغ فرخ زاد (۱)
  • گمشده (۱)
  • قصه (۱)
  • آدمک (۱)
  • عروسک (۱)
  • سوگند (۱)
  • سفر به چین (۱)
  • گذشته (۱)
  • دوشنبه (۱)
  • خداحافظ (۱)
  • شهریار (۱)
  • نطنز (۱)
  • سال نو مبارک (۱)
  • جبران خلیل جبران (۱)
  • گرگ (۱)
  • تو کیستی (۱)
  • کارمند (۱)
  • alone (۱)
  • پاییز (۱)
  • آغاز (۱)
  • شقایق (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
دوستان من
  • زندگی منشوری است در حرکت دوار --دانلود آهنگ هانیکو
  • گل همیشه عاشق
  • روستای چیمه رود
  • سیاه مشق
  • اشعار مولانا
  • poetseers
  • loneliness
  • نیلوفرانه
  • ماه من
  • مرمربانو
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر







blogers
log - cinema
وبلاگ
loneliness
سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد ////////// وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد
ترجیع بند زیبای محتشم کاشانی#1
نویسنده: محمد باقری - سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٦

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد

شور و نشور و واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند

هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد

هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید

هرجا که بود طایری از آشیان فتاد

شد وحشتی که شور قیامت ز یاد رفت

چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد

هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد

بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان

بر پیکر شریف امام زمان فتاد

بی‌اختیار نعرهٔ هذا حسین او

سر زد چنانکه آتش از او در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول

رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول

نظرات ()



دیدگاه بزرگان در مورد عاشورا
نویسنده: محمد باقری - دوشنبه ۱۳٩٠/٩/٧

شریعتی نسبت به واقعه عاشورا نگاهی ویژه دارد. وی نمی‏پذیرد که امام حسین علیه‏السلام برای یک حرکت نظامی و سیاسی، همانند حرکت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و علی علیه‏السلام در احد و صفین به پا خاسته باشد. امام در شرایطی قرار دارد که نه می‏تواند بجنگد و نه ساکت بنشیند؛ نه سلاحی دارد و نه سربازی. حتی کسی از بنی‏هاشم هم نیست که با او همصدا شود. بنابراین تنها وسیله‏ای که می‏تواند اسلام را نجات دهد و در جامعه تحرکی ایجاد کند، کشته شدن است. مبنای استدلال شریعتی در این باره، عبارتی از نهج‏البلاغه است: «والشهادة استظهارا علی المجاهدات». از نظر شریعتی، فلسفه شهادت آن هم از نوع شهادتی که شهید فقط به خاطر کشته شدن می‏رود، جهاد و مخاصمه نیست، این است: شهید به خاطر آشکار شدن آنچه انکار و کتمان شده است، کشته می‏شود. از دیدگاه وی آنچه انکار شده است و در واقع اولین انحراف به حساب می‏آید، جدا کردن اسلام به عنوان یک دین از پایگاه اجتماعی آن است. اسلام علاوه بر رستگاری فردی، دارای رسالت دیگری است و آن ایجاد یک امت است؛ جامعه‏ای با زیربنای قسط و نفی اشرافیت، تضاد طبقاتی، استثمار نیروی کار به وسیله پول، و با یک روبنای امامت، نفی استبداد و حاکمیت فردی است. از نظر شریعتی، این انحراف نخست با طرح کردن اصل اجماع آرای مردم و پیش آوردن جریان سقیفه آغاز شد و به‏تدریج خلافت به جای امامت قرار گرفت و بعد از مرگ معاویه تبدیل به وراثت گردید


ادامه مطلب ...
نظرات ()



تسلیم مطلق در برابر معبود
نویسنده: محمد باقری - سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱

یکی درد و یکی درمان پسندد

یکی وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران

پسندم آنچه را جانان پسندد

تو این چند روز اخیر با دو تا مساله فجیع  دست و پنجه نرم کردم. البته شاید هیچ کدومش مستقیم به خود خودم مربوط نمی شد ولی . . . خدا سومیش رو بخیر کنه.

البته شاید بیرون گود نشستن و حرف زدن راحت باشه ولی امیدوارم به جایی برسم که یه روز این حرفو با دل و جونم بزنم و کاملا خودم رو بسپرم به اون بالایی و چیزهایی رو که حتی حکمتش رو هم نمی دونم با دل و جون بپذیرم. . .

 

 

 

 

نظرات ()



چرا گل شقایق را شقایق عاشق نامیدند؟
نویسنده: محمد باقری - یکشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٢

    

شقایق گفت : با خنده ، نه بیمارم ، نه تب دارم
اگر سُرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی


ادامه مطلب ...
نظرات ()



جمعه ای سرد و تاریک
نویسنده: محمد باقری - شنبه ۱۳٩٠/۸/٢۱

در پس افکار گره خورده ام به نا گاه یادی از تو وجود سرد و خسته ام را توانی دوباره می بخشد؛

به قول آن یار تنها که میگفت :

نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم

 

نظرات ()



متن سنگ قبر فروغ فرخزاد
نویسنده: محمد باقری - دوشنبه ۱۳٩٠/۸/٢

من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

واز نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی برای من

ای مهربان چراغ بیارو یک دریچه

که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

نظرات ()



سفر ایستگاه
نویسنده: محمد باقری - سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/٢٦

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های این ایستگاه رفته
تکیه داده ام

نمی دونم چرا یه دفعه یاد این شعر زیبای قیصر افتادم.خدایش بیامرزد . . .

نظرات ()



سرد سبز
نویسنده: محمد باقری - چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/۱۳

خلاصه زندگی نامه و آثار فروغ
فروغ در دیماه سال ۱۳۱۳ در محلۀ امیریۀ تهران پا به عرصۀ وجود نهاد پدرش محمد فرخ زاد یک نظامی سختگیر بود و مادرش زنی ساده و خوش باور. او فرزند چهارم یک خانوادۀ نه نفری بود.
چهار برادر به نامهای امیر مسعود، مهرداد و فریدون و دو خواهر به نامهای پوران و گلوریا


ادامه مطلب ...
نظرات ()



تا شقایق هست زندگی باید کرد؟!
نویسنده: محمد باقری - شنبه ۱۳٩٠/٧/٩

 زندگی در نگاهم چنان پوچ و نخ نما شده که دیگر تاب لبخندهای هرزه اش را نیز ندارم ؛

شاید آن روز که سهراب نوشت :
تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
باید اینجور نوشت :
هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبارست

نظرات ()



Alone
نویسنده: محمد باقری - چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٦

Lying, thinking
Last night
How to find my soul a home
Where water is not thirsty
And bread loaf is not stone
I came up with one thing
And I don't believe I'm wrong
That nobody,
But nobody
Can make it out here alone.

Alone, all alone
Nobody, but nobody
Can make it out here alone.

There are some millionaires
With money they can't use
Their wives run round like banshees
Their children sing the blues
They've got expensive doctors
To cure their hearts of stone.
But nobody
No, nobody
Can make it out here alone.

Alone, all alone
Nobody, but nobody
Can make it out here alone.

Now if you listen closely
I'll tell you what I know
Storm clouds are gathering
The wind is gonna blow
The race of man is suffering
And I can hear the moan,
'Cause nobody,
But nobody
Can make it out here alone.

Alone, all alone
Nobody, but nobody
Can make it out here alone.

Maya Angelou Poetry

نظرات ()



چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند...
نویسنده: محمد باقری - دوشنبه ۱۳٩٠/٧/٤

مرتضی مطهری در کتاب حق و باطل جملاتی به این مضمون نوشته اند :

از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که :
چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند...
اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود...
این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم
دیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که
هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است مورد احترام است.
تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است
اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمیکند ،
بلکه سنگ است که بطرف او پرتاب میشود
و این نشانه یک جامعه مرده است
ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که :
متکلم هستند نه ساکت ، متحرکند نه ساکن ، باخبرترند نه بیخبرتر .

نظرات ()



ای پناه بی پناهان
نویسنده: محمد باقری - یکشنبه ۱۳٩٠/٦/٢٧

حدسم اینست که به جوابم نزدیک شده ام.حسم این را به من می گوید.این بار دیگر نمی خوابم.به موجودات مادی و ضعیف این دنیا نیز پناه نمیبرم ،حتی به ...

می خواهم به تو پناه ببرم از نداشتن چون تویی.می خواهم کمی بیشتر با تو باشم و از تو بیاموزم.


ادامه مطلب ...
نظرات ()



خداحافظ گل م...
نویسنده: محمد باقری - چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٢۳

خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها
بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا


ادامه مطلب ...
نظرات ()



با خاطراتم
نویسنده: محمد باقری - سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٢

دوباره یاد قدیما افتادم

یاد اونهایی که تنهامون گذاشتن افتادم

یاد اون طعنه روز آخرت

یاد اون غم تو چشمات افتادم

خیلی دلم هوای گذشته رو کرده.همش دارم تو گذشته و با خاطرات شیرینم سر می کنم...

نظرات ()



دوست یا دشمن
نویسنده: محمد باقری - چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٦

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند

قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند

لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند

عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند

حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن  به دنیا می آیند

تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است

اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان

نظرات ()



بر گور لیلی
نویسنده: محمد باقری - دوشنبه ۱۳٩٠/۳/٢۳

آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز
آخر مراشناختی ای چشم آشنا
چون سایه دیگر از چه گریزان شوم ز تو
من هستم آن عروس خیالات دیر پا
چشم منست اینکه در او خیره مانده ای
لیلی که بود ؟ قصه چشم سیاه چیست ؟
در فکر این مباش که چشمان من چرا
چون چشمهای وحشی لیلی سیاه نیست
در چشمهای لیلی اگر شب شکفته بود
در چشم من شکفته گل آتشین عشق
لغزیده بر شکوفه لبهای خامشم
بس قصه ها ز پیچ و خم دلنشین عشق
در بند نقشهای سرابی و غافلی
برگرد ، این لبان من این جام بوسه ها
از دام بوسه راه گریزی اگر که بود
ما خود نمی شدیم چنین رام بوسه ها !
آری ، چرا نگویمت ای چشم آشنا
من هستم آن عروس خیالات دیر پا
من هستم آن زنی که سبک پا نهاده است
بر گور سرد و خامش لیلی بی وفا
  

نظرات ()



خیال منی
نویسنده: محمد باقری - دوشنبه ۱۳٩٠/۳/٩

چه گویمت ؟ که تو خود با خبر ز حال منی
چو جان ،‌نهان شده در جسم پر ملال منی
جنین که می گذری تلخ بر من ، از سر قهر
گمان برم که غم انگیز ماه وسال منی
خموش و گوشه نشینم ، مگر نگاه توام
لطیف و دور گریزی ، مگر خیال منی
ز چند و چون شب دوریت چه می پرسم
سیاه چشمی و خود پاسخ سوال منی
چو آرزو به دلم خفته ای همیشه و حیف
که آرزوی فریبنده ی محال منی
 
هوای سرکشی ای طبع من ،‌مکن ! که دگر
اسیر عشقی و مرغ شکسته بال منی
 
ازین غمی که چنین سینه سوز سیمین است
چه گویمت ؟ که تو خود باخبر ز حال منی

نظرات ()



عصیان شاهکار فروغ فرخزاد
نویسنده: محمد باقری - چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/٢۱


چیستم من زاده یک شام لذتباز
ناشناسی پیش میراند در این راهم
روزگاری پیکری بر پیکری پیچید
من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم
من به دنیا آمدم تا در جهان تو
حاصل پیوند سوزان دو تن باشم
پیش از آن کی آشنا بودیم ما با هم
من به دنیا آمدم بی آنکه من باشم
وای از این بازی ‚ از این بازی درد آلود
از چه ما را این چنین بازیچه می سازی
رشته تسبیح و در دست تو می چرخیم
گرم می چرخانی و بیهوده می تازی
اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بیقدرتر ز خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
در آسمان تیره نمی بینم
نوری ز صبح روشن بیداری

نظرات ()



سیمین بهبهانی
نویسنده: محمد باقری - دوشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٢

سیمین بهبهانی شاعر بزرگ ایران زمین درد کهنه زن ایرانی را چه زیبا فریاد میکند:

 

 زنی را می شناسم من

 که شوق بال و پر دارد

 ولی از بس که پر شور است

 دو صد بیم از سفر دارد


ادامه مطلب ...
نظرات ()



سال نو مبارک
نویسنده: محمد باقری - دوشنبه ۱۳٩٠/۱/۱

امسال چه اهدافی رو دنبال می کنیم؟؟؟

نظرات ()



 
نویسنده: محمد باقری - شنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢۱

دل و دین و عقل و هوشم همه را به باد دادم . . .

نظرات ()



چهارم دبستان . . .
نویسنده: محمد باقری - دوشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٩

این شعر بسیار خواندنی سروده آقای محبت و از کتاب چهارم دبستان :

 

در کنار خطوط سیم پیام              خارج از ده دو کاج روئیدند

سالیان دراز رهگذران                  آن دو را چون دو دوست میدیدند

 

یکی از روز های سرد پاییزی        زیر رگبار و تازیانه باد

یکی از کاج ها به خود لرزید         خم شدو روی دیگری افتاد

 

گفت ای آشنا ببخش مرا             خوب درحال من تامل  کن

ریشه هایم زخاک بیرون است      چند روزی مرا تحمل کن

 

کاج همسایه گفت با تندی            مردم آزار از تو بیزارم

دور شو دست از سرم بردار          من کجا طاقت تورا دارم

 

بینوا راسپس تکانی داد                یار بی رحم و بی مروت او

سیمها پاره گشت و کاج افتاد        برزمین نقش بست قامت او

 

مرکز ارتباط دید آن روز                   انتقال پیام ممکن نیست

گشت عازم گروه پی  جویی           تا ببیند که عیب کار از چیست

 

سیمبانان پس از مرمت سیم          راه تکرار بر خطر بستند

یعنی آن کاج سنگدل را نیز            با تبر تکه تکه بشکستند

 

نظرات ()



برف میبارد . . .
نویسنده: محمد باقری - چهارشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٦

برف میبارد . . .

برف میبارد و من این بار نیز مسرورم ؛ مسرورم چون گذشته ؛ همچون روزهای دور کودکی

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



مذهب
نویسنده: محمد باقری - سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢۱

مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سال ها مذهبی ماندم ، بی آن که خدایی داشته باشم!


ادامه مطلب ...
نظرات ()



سیمین بهبهانی
نویسنده: محمد باقری - سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٧


یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم 

نظرات ()



میلاد عشق
نویسنده: محمد باقری - دوشنبه ۱۳۸٩/٩/٢٩

روز میلاد تو مثل یه طلوعه                                                               یه طلوع تازه و بی حدوحسره

یه طلوع آسمونی ، یه عزیز بی نشونی                                              یه طلوع برای خنده ، پایان هرچی غروبه

تو با اومدن تو دنیا                                                                            عشق رو باز آوردی دنیا     


ادامه مطلب ...
نظرات ()



سالها بود به دنبال یک بسیجی واقعی می گشتم . . .
نویسنده: محمد باقری - دوشنبه ۱۳۸٩/٩/۱

پیش از این ‌ها آسمان گل‌ پوش بود

پیش از این‌ ها یار در آغوش بود

اینک اما عده‌ای آتش شدند

بعد کوچ کوه‌ها آرش شدند

بعضی از آن ‌ها که خون نوشیده‌اند

ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند

عده‌ای «ح‍ُسن القضا» را دیده‌اند

عده‌ای را بنزها بلعیده‌اند


ادامه مطلب ...
نظرات ()



هوا بس ناجوانمردانه سرد است ؛
نویسنده: محمد باقری - پنجشنبه ۱۳۸٩/۸/۱۳

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ؛

و در این یخبندان محبت که یاران دیروز را نیز چون بیگانگانی سرد و بیروح می بینم تو ای آشنای دیرین مرهمی باش بر تن خسته و زخمهای عمیقم . . .

نظرات ()



تجربه ای نو
نویسنده: محمد باقری - پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٥

به امید خدا پونزده روزه که کاررو شروع کردیم

کاری بسیار متفاوت ، تجربه ای نو و در عین حال بسیار سخت و پر استرس

ایاک نعبد و ایاک نستعین

نظرات ()



مشغله های فکری
نویسنده: محمد باقری - چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۳۱

مشغله های فکری ما تابعی از اعتقادات ماست:

هرچه اعتقاداتمون قویتر میشه ، مشغله هامون کمتر میشه

به امید روزی که خودمون رو کامل بسپریم به خودش

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد    دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن         تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران   نه طریق توست سعدی کم خویش گیر ورستی

 

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: محمد باقری - دوشنبه ۱۳۸٩/٦/٢٩

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

و بالاخره پس از ماهها انتظار حل شد

یه مورد از اون چهار تا مسئله نگران کننده حل شد البته نیمیش


ادامه مطلب ...
نظرات ()



روزهای پریشانی
نویسنده: محمد باقری - دوشنبه ۱۳۸٩/٦/۱٥

هیچ کس اشکی برای مانریخت

هرکه بامابود ازما می گریخت

چندروزی هست حالم دیدنیست

حال من ازاین وآن پرسیدنیست

گاه برروی زمین زل می زنم

گاه برحافظ تفآل می زنم

افظ دیوانه  فالم راگرفت

یک غزل آمدکه حالم راگرفت

///این روزا خیلی بهم ریختم . . .

 

نظرات ()



از دست عزیزان چه بگویم؟!
نویسنده: محمد باقری - یکشنبه ۱۳۸٩/٥/۳۱

از دست عزیزان چه بگویم؟!

گله ای نیست...

وقتی قدر زحمت هامون رو ندونن آدم خیلی حالش بد میشه ، نه؟!

 

نظرات ()



ماه ندامت از کرده هامون
نویسنده: محمد باقری - یکشنبه ۱۳۸٩/٥/٢٤

امیدوارم که تو این ماه هممون آدم شیم .

البته جسارت به دوستان عزیز نباشه ، منظورم خودمه

کسی که این ماه تموم بشه و دستش خالی باشه و بار سنگین گناهاش به دوشش دیگه فاتحه ش خوندست.

 

نظرات ()



نیایش
نویسنده: محمد باقری - دوشنبه ۱۳۸٩/٥/۱۸

دوستان در فصل بدی هستیم. و من تمام امیدم و همه ی ایمانم به شما جوان هاست. بهر حال آنهایی که بجایی رسیده اند، علم دارند ،حیثیت اجتماعی دارند، پول دارند، پست دارند. مسولیتشان بیشتر از حفظ انچه که دارند نیست، اما شما ها که هنوز نعمت محرومیت را دارید ،شاید بتوانید برای نجات تمام آنچه از دست می رود، و آنچه که فراموش می شود کاری بکنید.

  /// دکتر شریعتی 

آخر نفهمیدیم این دکتر شریعتی روشنفکر بود ، منافق بود ، مرد وارسته بود ، خس و خاشاک بود ویا . . .!!!!

نظر شما چیه؟!

نظرات ()



دردی ست مرا به جان و دل پیوسته
نویسنده: محمد باقری - سه‌شنبه ۱۳۸٩/٥/۱٢

دردی ست مرا به جان و دل پیوسته

افتاده دلم ز پا و جانم خسته

پیش تو زبان کشیده دارم در کام

خون می خورم و لب از شکایت بسته

م. قهرمان

ماههاست با گردابی از مسائل دست و بنجه نرم می کنم . . .

پ - ا - ک+ت  

وسختی کار اینجاس که چهارتاش یه جورایی با هم گره خورده اما ؛موفقیت با منه

نظرات ()



پایان یک سفر
نویسنده: محمد باقری - دوشنبه ۱۳۸٩/٥/٤

سفری به عمق رویاها

همسفری با همسفری خسته اما مهربان

گم شده ای داشتیم ، هردو از یک جنس :از نور و پاکی ها

لحظه آخر سررسید

لحطه ای سخت برای هردویمان. اما آیا این آخرین دیدار بود . . .؟!


ادامه مطلب ...
نظرات ()



شب رفتن تو
نویسنده: محمد باقری - سه‌شنبه ۱۳۸٩/٤/٢٩

شب رفتنت عزیزم هرگز از یادم نمیره

واسه هر کسی که میگم قصه شو اتیش میگیره

دل من یه دریا خون بود

چشم تو یه دنیا تردید

اخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید

شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفت و جون داد

زلزله  خیلی دلا رو اون شب از غصه تکون داد

// مریم.حیدرزاده

چه شبی بود !!

 

نظرات ()



سفر
نویسنده: محمد باقری - یکشنبه ۱۳۸٩/٤/٢٧

منتظر یه سفرم ، سفری که ماه ها انتظارشو کشیدم. در واقع مرحله آخر تحقیقاتمه. تحقیقات برای شروع یه کار جدید و شاید از نظر دیگران یه کم عجیب . . .

از خود راضیفک کنم چهارشنبه برم

توکل به خدا . . .

نظرات ()



یادباد آن روزگاران یاد باد . . .
نویسنده: محمد باقری - پنجشنبه ۱۳۸٩/٤/٢٤

بعد چند وقت امروز اومدم دانشگاه تا یه سری به رفیقم بزنم.امروز وحید میاد دانشگاه .دلم خیلی براش تنگ شده.

روز وصل دوستداران یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد

گرچه یاران فارغند از یاد من

از من ایشان را هزاران یاد باد

راز حافظ بعد از این ناگفته ماند

ای دریغا رازداران یاد باد 

 
 

 

یه دفعه همین جوری یاد این شعر افتادم.

چند وقتی بود حوصله آپ گذاشتن رو نداشتم البته الان هم خیلی ندارم.خیلی فکرم مشغوله. والله مع الصابرین...

 

 

نظرات ()



خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند
نویسنده: محمد باقری - دوشنبه ۱۳۸٩/٤/٧

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند
سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند

عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار
این شهر، بی نقاب قبولم نمی کند

ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت
عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند

این چندمین شب است که بیدار مانده ام
آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند

بیتاب از تو گفتنم آوخ که قرنهاست
آن لحظه های ناب قبولم نمی کند

گفتم که با خیال دلی خوش کنم ولی
با این عطش سراب قبولم نمی کند

بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام
حق دارد آفتاب قبولم نمی کند

//محمد علی بهمنی

 

 

نظرات ()



میلاد مولا
نویسنده: محمد باقری - سه‌شنبه ۱۳۸٩/٤/۱

مرو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که علی زند به شبها در خانه گدا را

میلاد مظهر عدالت ، اسوه شجاعت و نماد حق پرستی پیشاپیش بر همه مبارک

نظرات ()



هرجه داریم ازوست
نویسنده: محمد باقری - دوشنبه ۱۳۸٩/۳/٢٤

ایاک نعبد و ایاک نستعین

نظرات ()



بهترین هدیه تولدم
نویسنده: محمد باقری - چهارشنبه ۱۳۸٩/۳/۱٩

برای روز میلاد تن من نمی خوام پیرهن شادی بپوشید ؛

و اینک ای خدای مهربانم :

دوسال است که در این روز بهترین هدایا را از تو می گیرم

وجالب اینکه این روز حساس از زندگی من نیز کاملا تصادفی در همین روز واقع شده !!و آیا این می تواند تصادفی باشد ؟!!

یا سریع الرضا ، ای کلید درهای بسته ، چون گذشته این خواهش مرا نیز بپذیر

ای مهربان ترین بی صبرانه منتظر هدیه ام.هدیه ای که سالها انتظارش را کشیده ام حتی اگر مطابق خواسته ام نباشد. خواسته من توئی. . .

///برام دعا کنید و انرژی مثبت بفرستید : پنج شنبه غروب . . .

 

نظرات ()



روز سرنوشت
نویسنده: محمد باقری - دوشنبه ۱۳۸٩/۳/۱٧

آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز
آخر مراشناختی ای چشم آشنا

سالهاست منتظر چنین روزی بودم.خدا کنه روز خوبی باشه.خیلی نگرانم.فقط سه روز مونده . . .

 

نظرات ()



میلاد مادر
نویسنده: محمد باقری - پنجشنبه ۱۳۸٩/۳/۱۳

به یاد می آورم لحظه های فراز را که

صدای او اعتبارم می بخشید

و لحظه های نشیب را که اعتمادم ،

به یاد می آورم افرای افراشته ای را ،    به یاد می آورم مادرم را . . .

میلاد مادرمان ، مظهر خلقت مبارک

نظرات ()



یک جرقه ، یک معجزه
نویسنده: محمد باقری - دوشنبه ۱۳۸٩/۳/۱٠

به قول یک عزیزی شاید من نیز بتوانم زندگیم را به دو قسمت تقسیم کنم :

 نیمی قبل از آشنایی با این استاد بزرگ و نیمی بعد ازآن ؛

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست

اجزای وجود من همه دوست گرفت

نامیست زمن باقی و دیگر همه اوست

نظرات ()



سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد
نویسنده: محمد باقری - پنجشنبه ۱۳۸٩/۳/٦

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد ------وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است ----طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش-------به تایید نظر حل معما می‌کرد

البته قضیه مال هفته قبله.

نظرات ()



THE GREAT WALL OF CHINA
نویسنده: محمد باقری - چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/٢٩

نظرات ()



شهادت حضرت فاطمه
نویسنده: محمد باقری - دوشنبه ۱۳۸٩/٢/٢٧

بادیدن این کوچه تاریک و تنگ                                     یاد اون کوچه غمگین افتادم

یاد یک سینه و پهلوی شکسته عزیز                              بیاد مادرمون ، داغ عزیزاش افتادم

بیاد نعره حیدری یک مرد بزرگ                                     بیاد بند و طناب و بی وفائی افتادم

بیاد بچه های بیتاب و غمگین پدر                                   بیاد عزای عالم واسه مادر افتادم

مادرم ، بیاد تو بیاد خوبیهای تو                                      بیاد مظلومیت ها و غریبیت افتادم

بیاد همسر تنهات و عزیز دلهاتون                                   بیاد دختر تنها و نذارت افتادم

برای شهادت حضرت فاطمه //

 

نظرات ()



ومن برگشتم
نویسنده: محمد باقری - یکشنبه ۱۳۸٩/٢/٢٦

سلام

من اومدم

خیلی عالی بود.جای همتون خالی بود.

این خبر تکمیل می شود...چشمک

 

نظرات ()



سفر به چین
نویسنده: محمد باقری - چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٥

 

اگه خدا بخواد امشب دارم میرم پکن

اگه برنگشتم حلالم کنید.نمی دونم هواپیمامون چیه .شاید توپولف باشه!!!

!!!وقت تمام

 

نظرات ()



گرگ
نویسنده: محمد باقری - دوشنبه ۱۳۸٩/٢/۱۳

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

 وآن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

  در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

 روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

 مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

  اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند

  وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟...

 

گرگ - فریدون مشیری//

 

 فک میکنم باید 1 کم بیشتر مراقب گرگهامون باشیم.

نظرات ()



مشکل من خود منم
نویسنده: محمد باقری - سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱/۳۱

اون که محبت هنوزم براش هوای نفسه
مرگمو باور نداره میخواد بدادم برسه
اون که هنوز سنگ نشده همون من ساده دله
همون دهاتی نجیب نه این من بی حوصله

مشکل من خود منم منم که با من دشمنم
نه اهل اون ده عزیز نه اهل شهر آهنم...

با عرض معذرت از همه دوستای خوبم به دلیل غیبتهای متوالی

هم به نت دسترسی ندارم و هم سرم خیلی شلوغه.

ایشالا جبران میکنم.

نظرات ()



با نفس همیشه در نبردم
نویسنده: محمد باقری - دوشنبه ۱۳۸٩/۱/۱٦

با نفس همیشه در نبردم چه کنم

وز کرده ی خویش تن به دردم چه کنم

گیرم که زمن درگذرانی به کرم

 زین شرم که دیده ای چه کردم چه کنم ؟

16 روز از سال 89 گذشت یعنی تقریبا 24/1

آیا تو این مدت از خودمون راضی بودیم...؟!

 

نظرات ()



بوی عیدی، بوی توت
نویسنده: محمد باقری - چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٢٦

بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذرنگی،
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگیمو در می‌کنم!!

امروز آخرین روز کاریم تو این شرکته

710 روزه که اینجام.

احساس عجیبی دارم . . .

هم خوشحالم   هم ناراحت

شاید ترس از تغییره؟ شایدم ترس از دلتنگی؟ شایدم نگرانم؟! نمی دونم

اما از طرفی هم خوشحالم.دیگه این میز و این محیط برام تکراری شده بود

بگذریم.ظاهرا عیده و باید خوشحال باشیم. پس خوشحالیمخنده

عید همگی مبارک.

اگه بخواید 1 تصمیم خیلی مهم برای سال جدید بگیرید یا بهتر بگم اگه بخواید 1 اسم برای سال 89 خودتون بذارید چه اسمی میذارید؟متفکر

نظرات ()



به تو می اندیشم(2)
نویسنده: محمد باقری - دوشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٢٤

؛ اما نه

این کلمات معنا را مادرم نیز میگفت ،

وقتی من کوچک بودم

او هم از بی وفائی آن روزها و مردمانش میگفت

او نیز چون تو با نگاه زیبایش با من سخن میگفت ، نه با زبان قاصر

به تو می اندیشم

که خواسته ام را خواستی بی آنکه تردید کنی

با من بودی بی آنکه با من باشی

با من ماندی بی آنکه با من بمانی

به تو می اندیشم

که امواج عشق از قلب پاک و زلالت ساطع است

به تو می اندیشم

که کم از غم من نداری

کوههای غم چون سنگی سخت و خارا بر شانه های کوچک و مهربانت سنگینی میکنند

ای سراپا احساس ، ای سراپا ایمان

به تو می اندیشم     به تو می اندیشم

 

 

نظرات ()



به تو می اندیشم . . .(1)
نویسنده: محمد باقری - شنبه ۱۳۸۸/۱٢/٢٢

 

به تو می اندیشم. . .(١)

 

به تو می اندیشم

که کوههای ایستادگی ام را از نو بنا کردی

به تو می اندیشم

که چشمه اشکم را خشکاندی

که چشمه خشکیده صبرم را دوباره جوشاندی

که با نگاه اعجازت به من فهماندی : میفهمم ، میدانم

و از سبوی پرزصبرت به من نیز نوشاندی

کلماتی به من گفتی که پیشتر از هیج کس نشنیده بودم

قصه هایی برایم گفتی که زین پیش از زبان هیچ قصه گویی نشنیده بودم

؛ اما نه. . .

 

نظرات ()



عروسک
نویسنده: محمد باقری - چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱٩

می شد از بودن تو عالمی ترانه ساخت

کهنه ها رو تازه کرد از تو یک بهانه ساخت

با تو می شد که صدام همه جارو پر کنه

تا قیامت اسم ما قصه ها رو پر کنه

اما خیلی دیر دونستم تو فقط عروسکی

کور و کر بازیچه باد مثل یه بادبادکی

دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم

تو رو خیلی دیر شناختم وقتی که تموم شدم

 

نه یه دست رفیق دستام نه شریک غم بودی

واسه حس کردن دردام خیلی خیلی کم بودی

توی شهر بی کسی هام تو رو از دور می دیدم

تا رسیدم به تو افسوس به تباهی رسیدم

شهر بی عابر و خالی شهر تنهایی من بود

لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود

 

مگه می شه از عروسک شعر عاشقونه ساخت

عاشق چیزیکه نیست شد روی دریا خونه ساخت

 

 

 //اردلان سرفراز

 

نظرات ()



دروغ
نویسنده: محمد باقری - شنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱٥

امسال هم داره تموم میشه. بیایم و یه کم با خودمون روراست باشیم. یه کم در صدد رشد و اصلاح خودمون بربیایم.

مثلا : توی این سال 88 (که فقط 14 روز ازش مونده)

خدائیش چند تادروغ گفتیم؟!

لطفا در جواباتون صداقت و انصاف فراموش نشه!!دروغگو

نظرات ()



حضرت ارباب سلام !
نویسنده: محمد باقری - دوشنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱٠

می خواهم برای یکبار هم که شده حرف هیچ کس غیر از خدا را گوش نکنم .

می خواهم این بار از هیچ بنی آدمی ، رب النوع نسازم .

می خواهم از عقلم و قلبم ( حتی برای یکبار هم که شده ) درست استفاده کنم .

اصلا می خواهم از خود  سیدالشهدا ع  بپرسم ، که به این همه حیرانی ام پاسخی باشد :

حضرت ارباب ،حسین ابن علی ابن ابیطالب ع ، سلام !  :


ادامه مطلب ...
نظرات ()



آبگیر پر از اشک
نویسنده: محمد باقری - شنبه ۱۳۸۸/۱٢/۸

خون دل و گلوله و باروت

با آن سه رادمرد چه کردند


ادامه مطلب ...
نظرات ()



به مناسبت تولد مولانا
نویسنده: محمد باقری - یکشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٢

759 سال از تولد خورشید گذشت

به مناسبت تولد مولانا :

   عشق آمدو شد چو خونم اندر رگ و پوست                    تا  کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست

   اجزای وجود من همه دوست گرفت                          نامیست زمن باقی و دیگر همه اوست

نظرات ()



نبود تو
نویسنده: محمد باقری - چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢۸

برای مسافر مسافرم :

 

وقتی دل از نبود تو دلگیر می شود
بی طاقت از زمین و زمان سیر می شود
زل می زنم به شیشه ی ساعت بدون پلک
انگار پای عقربه زنجیر می شود
اشکم به روی نامه و پاکت نمی چکد
گویی کویر دیده و تبخیر می شود


ادامه مطلب ...
نظرات ()



یاد یار
نویسنده: محمد باقری - چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢۱

همه چی ردیفه ولی نمی دونم چرا یه دفعه دلم هواتو کرد...

صورت ماهگون یار تجلی خاطره هاست                  عزیز خاطرات من به ناکجا رفته است

خاطره های خوب تو مرهم درد بودوزهر                    بار دگر عزیز من ، آمد و بازرفته است

صبوری و تحملم با تو فزون گشته بود            زرفتن عزیز دل صبر نیز بی تاب گشته است

 

نظرات ()



رویای من
نویسنده: محمد باقری - یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۸

صدات هنوز تو گوشمه                                        نگفته های تو رو من میشنوم

سکوتتم مثل صدات مهربونه ، می شنوم

سکوت تو مثل خودت برای من معلمه                معلم معرفته ، معلم وفا و دلدادگیه

معلم یه آره و یه زندگی  معلم پاسخ بی وفائیه

معلم صبر وصفا ، معلم پختگیه

 

یه وقتهایی عجیب دلم برای تو پر میزنه

او نوقت میرم پیش گلم ، حرف می زنم ،

  غر می زنم ، یواشکی زار میزم . . .


ادامه مطلب ...
نظرات ()



پیوند ارواح
نویسنده: محمد باقری - چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٤

ساده لوحی گفت با فرزانه یی
از چه با اهل جهان بیگانه یی
همچو من با خلق عالم یار باش
گفت عارف این ناید ز من همی
همدم من همدلم باید همی
همدلی گر نیست تنهایی نکوست
فرق باید داد دشمن را ز دوست
هر که دارد چشم و لب دلدار نیست
دلبر من هر پری رخسار نیست


ادامه مطلب ...
نظرات ()



آپدیت آنتی ویروس NOD32
نویسنده: محمد باقری - سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۳

02-02-2010

Username:EAV-27144371
Password:3b6fbc2jvp

Username:EAV- 27144373
Password:bxp6cr26et

Username:EAV-27144430
Password:mfe3ah6suu

Username:EAV-27140527
Password:36hka76h6j

Username:EAV-27140584
Password:cn8f8vb5kk

نظرات ()



ساحل امید
نویسنده: محمد باقری - یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۱

موج داره میاد ، داره میاد بسمت امید و آرزوش ، بسمت ساحل عشقش

شاید توی ساحل هیچ کس منتظرش نیست ، شاید هیچ کس انتظار دیدارش رو نمیکشه ، حتی خود ساحل . . .

اما موج داره میاد

موج ماهها ، نه سالهاست تو راهه ، موج داره از راههای خیلی دور میاد ، اول آروم بود ، اما از موقعی که ساحل رو می بینه دیگه نمیتونه .

 دیگه آرامش براش معنایی نداره و شروع میکنه به غرش .

شاید نمی دونه که ساحل اصلا به فکر اومدنش نیست . شاید براش اهمیتی نداره

شاید براش مهم نیست ، شاید فقط به ساحل فکر می کنه

شاید این همه راه رو اومده تا فقط ساحل رو ببینه. و مطمئن بشه که آیا اصلا ساحلی هست یا نه ؟

شاید فقط بودن ساحل راضیش می کنه

شاید خسته ست شاید عاشقه

آخه خیلی وقته تو راهه  

شاید می خواد سر رو شونه های ساحل بذاره و همونجا عمرش به پایان برسه . . .

شاید . . .

 

نظرات ()



دوراهی
نویسنده: محمد باقری - چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٧

سر دوراهی موندم .

البته معمولا دوراهی های آدما سر مسائل عشقیه ولی الان مال من تمش کاریه :

تردید ، ترس از تغییر ، عادت به محیط ، وحشت وشایدم تنفر از آدمهایی که فک میکنم فاز فکریشون با من فرق میکنه ،شایدم اشتباه میکنم نمیدونم . . .

وبازهم توسل به خیام عزیز :

ایزد چو نخواست آنچه من خواسته ام               کِی گردد راست آنچه من خواسته ام

گر جمله صواب است که او خواسته است          پس جمله خطاست آنچه من خواسته ام

هرچی خودش بخواد ماهم همونو میخوایم

 

 

 

 

نظرات ()



امروز فردا . . .
نویسنده: محمد باقری - یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٤

فعلا همه چیز روبراست خداروشکر

  دو سه هفته ست سرم گرم درسه.خیلی خسته شدم. اما خدا روشکر خوب پیش رفت.

سه شنبه آخرین امتحانه.بعدش میرم سراغ dungfeng !!!

تموم روزهامون بیهوده میان و میرن.

به قول وحید(نیک سیما) :

بگذارید ساعتها بخوابند.بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست. . .

اما من فعلا دارم میشمرم

//دکتر شریعتی

نظرات ()



ای دور نزدیک
نویسنده: محمد باقری - چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۳٠

ای همزاد
 
ای همرنگ
ای بی من و همیشه با من
یاد تو چون پرستوها
یا چون لک لک های مهاجر
 
لحظه لحظه به باغ خیالم سفر میکند
گفتی که هر شب واژه های شعرم را
با اشک میشویی


ادامه مطلب ...
نظرات ()



آدمـک
نویسنده: محمد باقری - شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٦

آدمـک آخــرِ دنیــاست، بخند
آدمـک مـرگ هـمین جاست، بخند
آدمـک،آن خـدایی که بـزرگش خوانـدی
به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند
دستخطی کـه تـو را عاشـق کرد
شوخـیِ کاغــذی ماسـت، بخند
فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است
فکر کن گریـه چـه زیباست، بخند
صبحِ فردا به شبت نیست که نیست
تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند

راستـی آنچـه بـه یــادت دادیم
پَر زدن نیست کـه درجاسـت، بخند
آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان
به خــدا آخــر دنیـاست، بخند

به خــدا آخــر دنیـاست، بخند ...

نظرات ()



ایران من ای سرزمین کوروش
نویسنده: محمد باقری - یکشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٠

هرگز نخواب کوروش، ای مهر آریایی

دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست
حتی دل دماوند، آتشفشان ندارد

دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد

روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد
نادر، ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد

دارا کجای کاری، دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد

کو آن حکیم توسی، شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش، ای مهر آریایی
بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد

نظرات ()



رفیقان یک به یک رفتند
نویسنده: محمد باقری - چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٦

رفیقان یک به یک رفتند

مرا در خود رها کردند



 

موسی هم رفت . . .



نظرات ()



وگه گاهی دو خط شعری
نویسنده: محمد باقری - سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٥

وگه گاهی دو خط شعری

 که گویای همه چیز است و خود ناچیز . . .

نظرات ()



شاکیه روزگار منم
نویسنده: محمد باقری - دوشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٤

شاکیه روزگار منم/ تموم این شهر متهم

یه حادثه چند ساعته/ با من میاد قدم قدم

زخما دهن وامیکنن/ وقتی دل از دشنه پره

دست منو بگیر که پام/ رو خون عشقم می سره

بگو که از کدوم طرف/ میشه به آرامش رسید

وقتی تو چشم هرکسی/ برق فریب و میشه دید

راه ضیافت و به من/ دستای کی نشون میده

وقتی که حتی گل سرخ/ این روزا بوی خون میده

وقتی زندگی با چاقو قسمت میشه/ وقتی رفاقت ها خیانت میشه

محکمه ات رو تو خیابون برپا کن/ وقتی که عشق همرنگ نفرت میشه

تمرین مرگ میکنم تو گود این پیاده رو/ یه چیزی انگار گم شده توی نگاه منو تو

دارم به داشتن یه زخم/ تو سینه عادت میکنم

دارم شبامو با تن ه یه مرده قسمت میکنم

 

 

یغما گلرویی //

 

نظرات ()



عشق
نویسنده: محمد باقری - چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٩

زندگی عشق است ، عشق افسانه نیست
آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست
عشق آن نیست که کنارش باشی
عشق آن است که به یادش باشی


 

نظرات ()



دوشنبه
نویسنده: محمد باقری - دوشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٧

باد دلواپس آذرماه رابه یاد آر
کوچه های عریض آشتی کنان
 
همصدایی دف ها و دست ها را
 
گفتم : آن چشم ها را
 
از کدام آهوی رو به جاقو امانت گرفته یی ؟
 
گفتی : گواه گریه خدا داد است
 
بعد از آن بود که معنی نمناکی آسمان را فهمیدم
بعد از آن بود که ارتفاع علاقه ایمان آوردم
بعد از آن بود که دستهای من
موطن تمام ترانه های باران شد
 
واپسین سط تمام نامه ها
 
به هزار بوسه ی ساده می انجامید
 
به دل دل دوباره ی دیدار
به عبور سر نیزه ی نیاز از بناگوش گناه
 
به نگاه رسواگر ماه از درز پرده ها
به فاصله یی کوتاه و سوسوی سیگاری که فروغ
زندگی می نالیدش
چه قدر آرامش قبل بعد طوفان زیبا بود
 
نه نیازی به رسیدن رویا
 
نه میلی به خلاصی خواب
تنها سرانگشت نوازش عطر آشنای علاقه و
سکوت سکرآوری در حوالی خواب و بیداری
کاش از آغوش آن همه آسودگی بیرون نمی آمدیم

یغما گلرویی  //

 

 

نظرات ()



سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
نویسنده: محمد باقری - پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۳

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه ى دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!
دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم.

 

 قیصر امین پور  /

با تشکر از دوست خوبم آیسان

نظرات ()



خداحافظ
نویسنده: محمد باقری - چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند

یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی

تو این رویای سر در گم .خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم

خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی

...
طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ .....!


خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها

بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا

خداحافظ خداحافظ

همین حالا

خداحافظ

 

نظرات ()



زمستان است . . .
نویسنده: محمد باقری - چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
 

نظرات ()



 
نویسنده: محمد باقری - چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢

 وای خدای من . . .

یعنی خبر از این بدتر هم میشه!!!!!!

میگن وقتی خودت یه دردی میدی ، صبرشم میدی

به منم کمک کن. . .

 

نظرات ()



نامه...
نویسنده: محمد باقری - چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢

نامه ی تو چقدر زیبا بود
نامه ی تو چقدر زیبا بود
هر خطش را سه مرتبه خواندم
بعد آنرا به روی یک دفتر
تا نخورده قشنگ چسباندم
نامه ی تو چقدرخوشبو بود
بوی گلهای رازقی می داد
حرفهایت هنوزهم طعم عطر پاییز عاشقی میداد
گفته بودی عجیب دلتنگی
دل من هم برای تو تنگ است
پیش من هم غروب غمگین است
پیش من هم طلوع کم رنگ است
خوشم آمد چقدر دانایی
خوشم آمد چقدر دانایی
حالی از حال من نپرسیدی
ولی از پشت قاب دلتنگی
زردیم را چه زود فهمیدی
یاس زرد دو خانه آنورتر
داشت دیشب تو را دعا میکرد
تشنه بود و نبودی و او داشت التماس پرنده ها میکرد
گفته بودی ز غیبت باران باز هم درد مشترک داری
تا بخواهی شقایق تشنه
گل سرخ پر از ترک داری
دوریت کار دست من داده
فاصله که میان ما کم نیست
هیچکس روزگار و اقبالش مثل ما بی نشان و مبهم نیست
فکرت اینجا میان گلدان است
جلوی چشم آرزوهایم
تو خودت را به جای من بگذار
تو خودت را به جای من بگذار
تو دلت سوخت من چه تنهایم
سالها میشود که با عکست توی این شهر زندگی کردم
با یکی دو تماس کوتاهت ماهها رفع تشنگی کردم ولی آخر چقدر بنشینم
نامه ای حرف روشنی چیزی
گل خشکی میان این کاغذ که به آن وعده ای بیاویزی
بنویس از خودت از این نامه
دو سه خط مختصر فقط فهرست
فقط اینبار خواهشی دارم
عکس تازه برای من بفرست
بنویس از خودت از این نامه
دو سه خط مختصر فقط فهرست
فقط اینبار خواهشی دارم
عکس تازه برای من بفرست

 

نظرات ()



تو کیستی . . .
نویسنده: محمد باقری - چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥

تو کیستی . . .

مگر میشود بی تو بود ولی با تو

مگر میشود تو نباشی و گرمای وجودت را حس کرد

آیا میشود جای دگر باشی و من

پشتوانه دستهایت را در پشت خود احساس کنم

چگونه میشود که هم باشی ،هم نباشی

اصلا آیا میشود بی تو زیست و تو را هر لحظه در کنار خود حس کرد

نمی خواهم زبان به کفر بگشایم ، اما . . .

نظرات ()



من با توام
نویسنده: محمد باقری - سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/٢٤

 من با تو ام ای رفیق ! با تو
همراه تو پیش می نهم گام
در شادی تو شریک هستم
بر جام می تو می زنم جام
من با تو ام ای رفیق ! با تو
 
دیری ست که با تو عهد بستم
 
همگام تو ام ،‌ بکش به راهم
 
همپای تو ام ، بگیر دستم
پیوند گذشته های پر رنج
اینسان به توام نموده نزدیک
 
هم بند تو بوده ام زمانی
 
در یک قفس سیاه و تاریک
رنجی که تو برده ای ز غولان
 
بر چهر من است نقش بسته
 
زخمی که تو خورده ای ز دیوان
 
بنگر که به قلب من نشسته
 
تو یک نفری ... نه !‌ بیشماری
هر سو که نظر کنم ، تو هستی
یک جمع به هم گرفته پیوند
 
یک جبهه ی سخت بی شکستی
زردی ؟ نه !‌ سفید ؟ نه !‌ سیه ، نه
بالاتری از نژاد و از رنگ
تو هر کسی و ز هر کجایی
من با تو ، تو با منی هماهنگ

 

سیمین بهبهانی  //

نظرات ()



رفتن
نویسنده: محمد باقری - یکشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٢

 

این برگهای پائیزی که آروم روی زمین دراز کشیدن فقط یه چیز بهم میگن :


ادامه مطلب ...
نظرات ()